زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودرلباسشویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد، زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
"یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده میکنیم، آنچه میبینیم به درجه شفافیت پنجرهای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به جای قضاوت کردن فردی که میبینیم، در پی دیدن جنبههای مثبت او باشیم؟
سرانجام انتظارها به پایان رسید
درود بر شما وست ویژنی های متعصب، درود بر شما که صبر پیشه کردید و در برابر مشکلات خم به ابرو نیاوردید، درود بر شما که به شرکت وست ویژن و مدیر عامل فکور و فهیم آن ایمان داشتید و دارید، درود بر شما که همیشه و همه جا ویژنی وست داشتید.
دوستان عزیز، طی ۱۰ روز آینده آماده ی شنیدن غیر منتظره ترین و شگفت انگیزترین خبر در مورد وست ویژن باشید. خبری که حقانیت وست ویژن و مدیر عامل محترمش جناب آقای دکتر بابائی را به اثبات می رساند و پوزه ی دشمنان یاوه گو را همچون گذشته به خاک می مالد.
آرامش
پادشاهي جايزهء بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل ، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهاي آرام ، کودکاني که در خاک مي دويدند ، رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ . پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد . تصویر اول ، تصوير درياچه آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود. در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد ، و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه ء چپ درياچه ، خانه ء کوچکي قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر مي خواست ، که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است . تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سيل آسا بود . اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگري که براي مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگي نداشت. اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم ، جوجهء پرنده اي را مي ديد . آنجا ، در ميان غرش وحشيانه ء طوفان ، جوجه گنجشکي ، آرام نشسته بود . پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جايزه ء بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است. بعد توضيح داد : " آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا ، بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود ، چيزي است که ميگذارد در ميان شرايط سخت ، بماني و آرام باشي ."
كوله پشتیاش را برداشت و راه افتاد.
رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و كوچك كنار راهایستاده بود، مسافر با خندهای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی وبیرهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست...
مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت.
و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهددید؛ جز آن كه باید.
مسافر رفت و كولهاش سنگین بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پیچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود...
به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود.
زیر سایهاش نشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت.
حالا در كولهات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت...
دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشمهایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی!
درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم ، و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست ...
بیاییم جستجو را از خود شروع کنیم .انتظار دیدن هر واقعه ای از بیرون وجودمان بیراهه رفتن است.
مشکل پیدا کردن خدا ، را حل دیگر مشکلات زندگی ،عدم پیشرفت در کارهاو...
مطمئن باشیم خارج از وجود ما نیست
وقتی به این نتیجه رسیدیم فرافکنی نکنیم و چاره مشگل را از خود جستجو کنییم راه حلش هم پیدا خواهیم کرد.
بعد از عمری دویدن تازه می فهمیم زندگی همون مراحلی بودند که ماآنها را موانع زندگی نام نهادیم
و تازه می فهمیم هیچ جاده ایی و جود ندارد مارا به سوی خوشبختی ببرد
بلکه خوشبختی همین جاده هست.
پس چرا از هر لحظه ی زندگیمان لذت نبریم؟
برای آغاز یک زندگی با سعادت نیاز نیست در انتظار بمانیم. خوشبختی یک سفر است به یک مقصد
هیچ زمانی بهتر ازهمین لحظه نیست. برای شاد بودن وشاد زیستن باید از حال لذت ببیریم چرا که
دیروز زمانی است که به تاریخ پیوسته و فردا زمانی است نا معلوم .
بیایید با هم فکر کنیم وبه سوالات زیر پاسخ بدهیم!
1- پنج نفر از ثروتمند ترین افراد دنیا را نام ببیرید؟
2- برنده پنج جام جهانی گذشته چه کشورهایی بودند؟
3- ده نفر آخر برنده جایزه نوبل چه کسانی بودند؟
4- ده نفر بازیگر آخر که جایزه اسکار گرفتند چه کسانی بودن؟
احتمالا نمی توانید پاسخ بدهید؟ نگران نباشید هیچ کسی پاسخ این سوالات را نمی داند.
واین دررس را می توان آموخت که:
روزهای افتخار به پایان می رسد.
برنده گان بزودی فراموش می شوند. قهرمانان میادین که روزی جمعیت ها برای آنه هورا می کشید از یاد می روند.
حال به سوالات دیگر پاسخ بدهیم!
۱ـ نام سه معلمی که بیشترین تاثیر در تربیت شما داشته اند چه کسانی بودند؟
2-نام دوستانی که در مواقع نیاز بدون هیچ توقعی به یاریتان می آمدند چه کسانی هستند؟
3-کسانی که با مهربانی زندگی شما را گرم وآکنه از مهر کردند چه کسانی هستند؟
4-کسانی که از هم صحبتی با آنها لذت می برید چه کسانی هستند؟
فکر می کنم به سادگی به تمام همه ی سوالات پاسخ دادید.
و اما کسانی که به زندگی شما معنی بودن دادند.
نه ثروت زیادی دارن، نه برنده جایزن نوبل هستندونه.....
بلکه آنها کسانی هستند که در تمام مراحل زندگی صاقانه بفکر شما هستند
پس بیایید با هم فکر کنیم. زنگی خیلی کوتاه است
ما در کجای زندگی هستیم؟؟؟
به داستان زیر توجه کنید!!
در پارا المپیک سیاتل 9 ورزشکار هر کدام به نوعی دوچار عقب ماندگی ذهنی یا جسمی بودن تصمیم گرفتند در مسابقه دو 100 متر شر کت کنند. هرکسی می خواست برنده مسابقه شود.
با صدای شلیک تفنگ مسابقه شروع شد. هیچ کسی آنچنان دونده نبود.اما همه سعی می کردند برنده شوند.
در همان لحظات اول پسری پایش لیز خورد و بعد از اینکه چند معلق خورد نقش بر زمین شد. پسره زار زار شروع به گریه کردن نمود.هشت نفر دیگر با صدای پسره حرکت خود را کند کردن وبه پسره نگاه کردند وهمه تصمیم گرفتند به عقب برگردند . دختر که داری سندرم دان بود پسره را بغل کرد وازاو پرسید،خوبی؟
و همه 9 نفر تصمیم گرفتند که دوش به دوش هم ودرحالی که دستهای هم گرفته بودند از خط پایان گذشتند.
تمام جمعیت حاضر به مدتی طولانی سر پا ایستادند و 9 نفر برنده که همه اول شده بودند تشویق کردن. بعد ازسالها هنوز بعنوان بهترین خاطره بینندگان واقعه و یکی از بهترین داستانها برای نسلهای بعد می باشد. زیرا از اعماق درونمان می دانیم که هیچ چیزی بالاتر از برنده شدن وجودمان نیست.
پس مهمترین چیز در زندگی کمک به سایرین برای برنده شدن است حتی اگر این امر موجب شود تا خودمان آهسته تر رویم وتغیری در نتیجه ی مسابقه ای شود که ما درآن شرکت کرده ایم.یا حتی کمک به یک حیوان باشه که در حال غرق شدن هست(مانند عکس بالا)
اگر این پیام را با عزیزانمان در میان بگذاریم شاید موفق شویم تا قلب مان را تغیر دهیم ویا شاید قلب کسی دیگر را تغیر بدهیم.
و یادمان باشد :
(( شعله ی یک شمع با افروختن شمعی دیگر خاموش نمی شود))
خداوند انسان را در آبهای عمیق فرو می کند نه برای غرق کردنش بلکه برای پاک کردنش
سخت ترین قسمت زندگی موقعی نیست که هیچ کس شما را درک نمی کند بلکه زمانی است که خودت خودرا درک نمی کنی
خدا غذای پرندگان را می دهد اما آنها برای بدست آوردنش باید پرواز کنند.
روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم!!!
کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی...
او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.
هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت
عکسالعمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمیتواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.
در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس میکشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر میکردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!
مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر میکردم هوا بود.
کریشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید...
من آزمودم مدتی، بی تو ندارم لذتـــــی کی عمر را لذت بود بیملح بی پایان تو
مولوی
هميشه دانشمندان يا هنرمندان نبودهاند كه با انجام كارهايي كه قبلاً كسي آن را انجام نداده و يا با خلق اثري كه مشابه آن وجود نداشته، به تاريخ پيوسته باشند. كلاهبرداران هم در تاريخ جايي براي خود دارند:
ويكتور لوستيگ victor lusti
سلطان كلاهبرداران تاريخ، مردي كه برج ايفل را فروخت، مسلط به پنج زبان زنده دنيا، صاحب 45 اسم مستعار با سابقه بيش از 50 بار بازداشت آن
هم فقط در كشور آمريكا، مردي كه ميتوانست زيركترين قربانيانش را نيز گول بزند، در سال 1890 در بوهميا (كشور كنوني چك) در يك خانواده متوسط به دنيا آمد و در سال 1920 به آمريكا رفت. سالي كه بازار سهام به شدت رشد ميكرد و به نظر ميرسيد كه همه روزبهروز پولدارتر ميشوند و لوستيگ آنجا بود كه از اين موضوع و حماقت ذاتي آمريكاييها سود برد. در سال 1925 و پس از انجام چندين فقره كلاهبرداري بيعيب ونقص و پرسود، ويكتور به فرانسه و شهر پاريس رفت و در آنجا شاهكار خود را اجرا كرد. فروختن برج ايفل!ايده اين كلاهبرداري بعد از خواندن يك مقاله كوچك در روزنامه به ذهن ويكتور رسيد. در اين مقاله آمده بود كه برج ايفل نياز به تعمير اساسي دارد و هزينه اين كار براي دولت كمرشكن خواهد بود.
دينگ! زنگي در سر ويكتور صدا كرد و بلافاصله دست به كار شد. ابتدا اسناد و مداركي تهيه كرد كه در آنها خود را به عنوان معاون رياست وزارت پست و تلگراف وقت جا زد و در نامههايي با سربرگهاي جعلي، شش تاجر آهن معروف را به جلسهاي دولتي و محرمانه در هتل كرئون(creon) كه محلي شناخته شده براي قرارهاي ديپلماتيك و مهم بود، دعوت كرد.
شش تاجر سر وقت در سوئيت مجلل ويكتور حاضر بودند. ويكتور براي آنها توضيح داد كه دولت در شرايط بد مالي قرارگرفته است و تأمين هزينههاي نگهداري برج ايفل عملاً از توان دولت خارج است. بنابراين او از طرف دولت مأموريت دارد كه در عين تألم و تأسف، برج ايفل را به فروش برساند و بهترين مشتريان به نظر دولت تجار امين و درستكار فرانسوي هستند و از ميان اين تجار شش نفر دعوت شده به جلسه مطمئنترين افرادند. ويكتور تأكيد كرد به دليل احتمال مخالفت عمومي، اين مسئله تا زمان قطعي شدن معامله مخفي نگه داشته خواهد شد.
فروش برج ايفل در آن سالها زياد هم دور از ذهن نبود. اين برج در سال 1889 و براي نمايشگاه بينالمللي پاريس طراحي و ساخته شده بود و قرار بر اين نبود كه به صورت دائمي باشد. در سال 1909 برج بهخاطر اينكه با ساختمانهاي ديگر شهر همچون كليساهاي دوره گوتيك و طاق نصرت هماهنگي نداشت، به محل ديگري منتقل شده بود و آن زمان وضعيت مناسبي نداشت. چهار روز بعد خريداران پيشنهاد خود را به مأمور دولت ارائه كردند. ويكتور به دنبال بالاترين رقم نبود، او از قبل قرباني خود را انتخاب كرده بود؛ مردي كه نامش در كنار ويكتور در تاريخ جاودانه شد! آندره پويسون (Andre poisson). در بين آن شش نفر، آندره كمسابقهترين بود و اميدوار بود كه با برنده شدن در اين مناقصه، يكشبه ره صدساله را طي كند و كلاهبردار باهوش به خوبي متوجه اين موضوع شده بود. ويكتور به آندره اطلاع داد كه در مناقصه برنده شده است و اسناد جهت امضا و تحويل برج در هتل آماده امضاست. اما همانطور كه تاجر عزيز ميداند، زندگي مخارج بالايي دارد و او يك كارمند ساده بيش نيست و در اين معامله پرسود با اعمال نفوذ خود توانسته است ايشان را برنده كند و... آندره به خوبي منظور ويكتور را فهميد! پس از پرداخت رشوه، اسناد معامله امضا شد و آندره پويسون پس از پرداخت وجه معامله، صاحب برج ايفل شد! فرداي آن روز وقتي آندره و كارگرانش به جرم تخريب برج ايفل توسط پليس بازداشت شدند، ويكتور لوتينگ كيلومترها از پاريس دور شده بود. در حالي كه در يك جيبش پول فروش برج بود و در جيب ديگرش رشوه
2- هان ون ميگهرن (Han Van Meegeren)
نقاش و كپيكننده آثار هنري، باهوشترين و زبردستترين جاعل تابلوهاي نقاشي، مردي كه سر نازيهاي آلماني كلاه گذاشت، مردي كه اگر كلاهبردار نميشد، بيشك يكي از مهمترين نقاشان قرن بيستم بود، در سال 1889 در هلند به دنيا آمد. از كودكي عاشق رنگها بود و در جواني با تأثير از نقاشيهاي دوره طلايي هلند، تابلوهاي زيادي خلق كرد. اما منتقدان، آثار او را بيروح و تقليدي و تكراري ناميدند و ميگهرن سرخورده از اين برخورد و براي اثبات تواناييهايش به منتقدان تصميم گرفت كه آثار بزرگان دوره طلايي همچون فرانس هالس (Frans Hals) و ورميه را كپي كند. ميگهرن با پشتكار زياد فرمول رنگهاي قديمي و نحوه ساخت بومهاي آن زمان را پيدا كرد. او كار را شروع كرد و آنقدر ماهرانه اين كار را انجام داد كه تيزبينترين كارشناسان نيز از تشخيص بدلي بودن آثار ناتوان بودند و ميگهرن با اطمينان كامل، در نقش يك دلال، تابلوهايش را بهعنوان آثار كشفشده دوره طلايي به مجموعهداران و گالريها فروخت. در همين دوران بود كه اروپا درگير جنگ جهاني دوم شد.
يكي از مشتريان پر و پا قرص او، مارشال گورينگ از سران درجه اول حزب نازي آلمان بود كه علاقه فراواني به آثار نقاشان هلندي داشت و تعداد زيادي از كارهاي ميگهرن را به مجموعه خود اضافه كرد. اما زمانه بازي ديگري را در سر داشت. آلمانها در جنگ شكست خوردند و ميگهرن به جرم فروش ميراث فرهنگي هلند به نازيها بازداشت و در دادگاه متهم به خيانت به وطن شد كه مجازاتش اعدام بود. ميگهرن در دادگاه واقعيت را ابراز كرد، اما هيچكس حرفهايش را باور نكرد. تابلوهاي جعلي در دادگاه توسط كارشناسان مورد بازبيني قرار گرفت و همگي بر اصل بودن آنها صحه گذاشتند. هيچكس باور نميكرد كسي بتواند با چنين دقت و ظرافتي اين آثار را جعل كند. ميگهرن از دادگاه درخواست كرد كه وسايل مورد نيازش را در اختيارش بگذارند تا در حضور همه يكي از آثار دوره طلايي جعل كند!
ميگهرن از اتهام خيانت تبرئه شد، اما به جرم جعل آثار هنري به زندان محكوم شد و چند سال بعد درگذشت. ميگهرن بهعنوان يك كلاهبردار در كار خود موفق بود، اما مشتري اصلي او گورينگ از او زيركتر بود. اسكناسهايي كه گورينگ در ازاي تابلوها به ميگهرن ميداد همگي تقلبي بودند!
- فرانك ويليام آباگنيل (Frank William Abagnale
صاحب كلكسيوني از انواع كلاهبرداريها، قاضي، خلبان، جراح و استاد دانشگاه! و كسي كه زندگياش دستمايه ساخت فيلم «اگه ميتوني منو بگير» شد، در سال 1948 در آمريكا به دنيا آمد. وقتي او 14 ساله بود، پدر و مادرش از يكديگر جدا شدند و اين ضربه روحي بزرگي براي فرانك بود. دو سال بعد از خانه فرار كرد و به نيويورك رفت و در آنجا بود كه فهميد براي امرار معاش چارهاي بهجز كلاهبرداري ندارد. پس از مدت كوتاهي او به يكي از حرفهايترين جاعلان چك بدل شد و چنان در كار خود مهارت پيدا كرد كه هيچ بانكي قادر به تشخيص جعلي بودن چكهاي او نبود. فرانك براي آنكه بتواند بدون پرداخت پول بليت با هواپيما سفر كند، با جعل كارتهاي شناسايي و مدرك خلباني، خود را به عنوان خلبان خط هوايي پانامريكن جا زد و از امتياز خلبانها براي مسافرت مجاني استفاده كرد. اين موضوع لو رفت، اما قبل از آنكه دست پليس به او برسد، به شهر جورجيا فرار كرد و با هويت جعلي تازهاي، به عنوان يك دكتر در يك آپارتمان ساكن شد. از قضا در همسايگي فرانك يك دكتر واقعي زندگي ميكرد و به فرانك پيشنهاد داد تا در بيمارستان شهر مشغول به كار شود و فرانك اين پيشنهاد را پذيرفت و 11ماه به عنوان متخصص جراحي اطفال در آن بيمارستان به درمان بيماران پرداخت! پس از آن به شهر لوئيزيانا رفت و با جعل مدرك حقوق از دانشگاه هاروارد به عنوان دادستان در دادگاه محلي لوئيزيانا استخدام شد. او پس از چندماه توسط يكي از فارغالتحصيلان واقعي هاروارد شناخته شد، اما قبل از آنكه دستگير شود، از آنجا به ايالت يوتا گريخت و با جعل مدرك دانشگاه كلمبيا، در دانشگاه بريگام در رشته جامعهشناسي شروع به تدريس كرد!
او سرانجام در سال 1969 در فرانسه دستگير شد و زماني كه پليس فرانسه اين موضوع را اعلام كرد، 26 كشور خواستار محاكمه او در كشورشان شدند! فرانك به آمريكا منتقل شد و در آنجا به 12 سال زندان محكوم شد، ولي پس از گذراندن پنج سال آزاد شد.
فرانك آباگنيل هماكنون بهعنوان كارشناس خبره جعل اسناد و چك با پليس آمريكا همكاري ميكند و با تأسيس شركت آباگنيل و شركا به بانكها نيز مشاوره ميدهد!
- حسين.ك
كلاهبردار وطني، مردي كه كاخ دادگستري را فروخت، حدود 70 سال پيش در شهريار متولد شد. ح.ك مردي بيسواد ولي باهوش بود و بيترديد اگر تحصيلات مناسبي داشت، به يكي از بزرگان ادب و علم كشور بدل ميشد. اما او از جواني به راهي غير از آن كشيده شد. حسين.ك با كلاهبرداريهاي كوچك روزگار ميگذراند، اما اين كارها براي مردي با هوش او كارهايي كوچك محسوب ميشدند. تا اينكه يك روز طعمه بزرگترين كلاهبرداري خود را در جلوي در سفارت انگليس شكار كرد؛ دو توريست آمريكايي (و طبعاً احمق!) كه به دنبال خريد يك هتل در ايران بودند. ح.ك آنها را به دفترش كه در خيابان گيشا بود دعوت كرد و در آنجا به آنها پيشنهاد خريد يك ساختمان بزرگ و مجلل را به قيمت بسيار مناسب داد. اين ساختمان، كاخ دادگستري بود كه در خيابان خيام قرار داشت و هنوز هم به عنوان ساختمان دادگستري از آن استفاده ميشود. قرار بازديد از كاخ براي فرداي آن روز گذاشته شد و ح.ك همان روز عصر به آنجا رفت و با تطميع اتاقدار وزير وقت دادگستري، دفتر كار وزير را براي مدت يكساعت اجاره كرد. فرداي آن روز قبل از آمدن مشتريها، 200 جفت دمپايي پلاستيكي تهيه كرد و جلوي در اتاقهاي كاخ كه يك ساختمان اداري محسوب ميشد و در آن ساعت خالي بود، گذاشت. به اتاق وزير رفت و منتظر شكارهايش شد. آمريكاييها سروقت آمدند و ح.ك به عنوان صاحب آن عمارت، تمام ساختمان را به آنها نشان داد و وقتي مشتريها درخواست ديدن داخل اتاقها را داشتند، به بهانه بودن مسافران و با نشان دادن دمپاييها، آنها را منصرف ميكرد. مشتريان ساختمان را پسنديدند و به پول رايج آن زمان 500 هزار تومان به ح.ك پرداخت كردند و خوشحال از اين معامله پرسود، براي تحويل ساختمان 10 روز ديگر مراجعه كردند. اما همانجا بود كه فهميدند چه كلاه بزرگي بر سرشان رفته است. ح.ك همان روز معامله، به مصر فرار كرد و بعد از چند ماه زندگي در آنجا، به ايران بازگشت. اما در ايران بازداشت و به زندان محكوم شد و چند سال بعد از وقوع انقلاب اسلامي فوت كرد.
ح.ك يك كلاهبردار ذاتي بود،حتي در زندان! او تلويزيون زندان را به يكي از زندانيان به قيمت 100 تومان فروخت و وقتي آن زنداني بعد از آزادي تلويزيون را زير بغل زد و ميخواست آن را با خود ببرد، فهميده بود كه چه كلاهي بر سرش رفته و مضحكه بقيه شده است!
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانوادهام كافيه !
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچههام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !
آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهىهارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال !
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!
19 دیماه 1332 خیابان ایرانشهر، فیشرآباد، تهران
آقای محترم- صدای آمریکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ایرانی، در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک پخش نماید. این اداره جنابعالی را نیز برای معرفی به شنوندگان ایرانی برگزیده است. در صورتی که موافقت فرمایید، ممکن است کتباً یا شفاهاً نظر خودتان را اطلاع فرمایید تا برای مصاحبه با شما ترتیب لازم اتخاذگردد
ضمناً درنظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نیز ازجدیدترین آثار منظوم یا منثور شما پخش گردد .
بدیهی است صدای آمریکا ترجیح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جدید و قبلاً در مطبوعات ایران درج نگردیده باشد. چنانچه خودتان نیز برای تهیه این برنامه جالب، نظری داشته باشید، از پیشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد..
با تقدیم احترامات فائقه
سی. ادوارد. ولز
رئیس اداره اطلاعات سفارت
جناب آقای سی. ادوارد. ولز،
رئیس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا
نامه مورخه 19 دیماه 1332 جنابعالی رسید و از اینکه این ناچیز را لایق شمرده اید که در بخش فارسی صدای آمریکا از نیویورک، شرح حال مرا انتشار بدهید متشکرم .
شرح حال من و امثال مرا در جراید ایران و رادیوهای ایران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگلیسی این کار می شد، تا حدٌی مفید بود؛ برای اینکه ممالک متحده آمریکا، عدٌه ای از مردم ایران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکرٌرات خواهد بود، و به عقیده من نتیجه ندارد
و چون اجازه داده اید که نظریات خود را دراین باره بگویم واگرخوب بود، حُسن استقبال خواهید کرد، این است که زحمت می دهم: بهتر این است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمریکا به زبان انگلیسی، اشخاصی را که لایق می داند، معرفی کند و بهتر از آن این است که در صدای آمریکا به زبان انگلیسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسیا مملکتی به اسم ایران هست که خانه های قراء و قصبات آنجا، در و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قریه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هیچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چیزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد .
یا یک شتردار ایرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نیست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ایران می آید و در ازای «پنج دلار» دو بار زعفران یا ابریشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرایه را در مبداء و نصف دیگر آن را در مقصد دریافت می دارد، و همیشه این نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد .
و نیز دو تاجر ایرانی، صبح شفاهاً با یکدیگر معامله می کنند و در حدود چند میلیون، و عصر خریدار که هنوز نه پول داده است و نه مبیع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند، معهذا هیچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمٌل می شود
اینهاست که از این گوشه آسیا شما می تواند به ملت خودتان اطلاعات بدهید، تا آنها بدانند در اینجا به طوری که انگلیسی ها ایران را معرٌفی کرده اند، یک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند، و از طرف دیگر به فارسی، به عقیده من خوب است که در صدای آمریکا، طرز آزادی ممالک متحده آمریکا را در جنگ های استقلال، به ایرانیان بیاموزید و بگویید که چگونه توانسته اید از دست استعمار خلاص شوید؟ و تشویق کنید که واشنگتن ها و فرانکلن ها در ایران، برای حفظ استقلال از همان طرق بروند .
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقدیم می دارد
پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهم ترین و آخرین آن ها نظریه بی نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف می کنند:
وقتی برای اولین بار با بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد
یکماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و ارسال نامه ای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو، باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم , رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است
بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخواستند , من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیرالان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست
آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع می کردم و و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد
و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست .
بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.
مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمآ. چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟
مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابي پسرم ؟
- نه پدر ، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...
کلاهبرداری های میلیاردی
در چند ماه اخیر شاهد فعالیت شرکت های به اصطلاح سرمایه گذاری ولی در واقع HYIP در در کشور بوده ایم و در آینده ای بسیار نزدیک نه تنها سودی از این سرمایه گذاری عاید آنها نخواهد شد بلکه سرمایه اصلی آنها نیز بکلی از دست خواهد رفت. بنا براین جهت معرفی این شرکتهای کلاهبردار و بیان شرایط سرمایه گذاری سالم ، بر آن شدیم که چراغ کوچکی باشیم بر ناشناخته بودن این راه دراز
در کشور های اروپایی و آمریکایی بسیاری از افراد بخشی از در آمد خود را در شرکتهای معتبر جهت سرمایه گذاری در پروژه ها و فرصت های سرمایه گذاری قرار می دهند و در سود آنها خود را سهیم می نمایند و به اصطلاح امروزINVEST می نمایند .
به دلیل درصد پایین سود های بانکی در این کشورها افراد تمام سرمایه خود را در بانک پس انداز نمی کنند بلکه بخشی از آن را اینوست می نمایند. بنابر این سرمایه های جزء در شرکتهای مختلف جمع می شوند و به سرمایه های کلان تبدیل و در پرژه های زیادی سرمایه گذاری می شوند . این سرمایه گذاری ها در زمینه های مختلفی مانند بازار بورس ، فارکس ، بازار نفت ، خرید و فروش طلا و جواهر ، مسکن و ... سرمایه گذاری می شوند . مانند بسیاری از نوآوری ها و ابتکارات جدید در دنیا ، INVESTORها هم سالم و ناسالم هستند . اعتماد مردم به سرمایه گذاری ها و جذب سرمایه های کلان باعث وسوسه بسیاری از افراد جهت سود جویی و کلاهبرداری شده و متأسفانه از این روش های مطلوب که می توانست با جمع آوری سرمایه های خرد و پراکنده در کشور سرمایه گذاری های سازنده ای انجام گیرد، توسط افراد کلاهبردار و با نام های شرکت های معتبر داخلی و خارجی مورد سوء استفاده قرار میگیرند.
این شرکتها در اصطلاح HYIP مخفف High Yield Investment Program (برنامه سرمايهگذاري با بازگشت بالا) نامیده می شوند كه %100 با انگيزه دزديدن پول مردم ايجاد ميشوند که سابقه تاریخی 100 ساله دارد که شرح آن به وقت دیگر نیاز هست.
شیوه های معمول این افراد و شرکتها جهت اخاذی به شرح ذیل می باشد :
1- می گویند اگر 500 ، 1000 ، 5000 ... تا میلیون ها دلار سرمایه گذاری کنید ماهانه 15 تا 30 % و حتی بیشتر به شما سود تعلق می گیرد . مثلا اگر 10 میلیون تومان سرمایه گذاری کنید بعد از یک سال بیش از 30 میلیون تومان به شما پرداخت خواهد شد . یعنی حدود 30 % ماهانه و 360 % سالیانه .
2- اگر فرد یا افراد دیگری را معرفی کنید ، از 2 تا 10% مستقیماً سود به شما تعلق می گیرد ، این تعداد معرفی افراد تا بی نهایت ادامه دارد و محدودیتی جهت معرفی ندارند .
3- گفته می شود اگر به میزان خاصی سرمایه گذاری مستقیم و یا غیر مستقیم انجام شد ، درصد های دیگری به حساب شما واریز می شود .
4- اگر مبلغ کل سرمایه گذاری به حد قابل توجهی رسید ، سفر های خارج از کشور و هدیه های گران قیمت و ... به افراد وعده داده می شود
5- جهت جلب اعتماد افراد قرار داد های رنگی مبنی بر سرمایه گذاری افراد در شرکت به آنها نشان داده می شود .
6- مدارکی مبنی بر سرمایه گذاری های شرکت در پروژه های بزرگ و معتبر ارائه می شود .و گفته می شود فعالیت های کمپانی آنها در زمینه های زیرصورت می گیرد:
– بورس و سهام های بلو چیپس (BLUE CHIPS) بازارهای بورس معتبر دنیا و سهام های بسیار باارزش و نادر
- بازارهای تهاتری (BARTER MARKET) مبادله پایاپای یا کالا با کالا
– ETF (Exchange Trading Fund) و (MUTUAL FUND)
جذب سرمایه های خرد از افراد سرمایه گذار و انجام سرمایه گذاری های بزرگ در زمینه های مختلف به ویژه در زمینه خرید و فروش سهام و اوراق مشارکت و تقسیم سود با نسبت تعیین شده در قرارداد بین شرکت و مشتری
- کارگزاری سهام انلاین(ONLINE BROKRAGE) : شرکت بخشی از سرمایه خود را در اختیار تعدادی از شرکت ها که در زمینه خرید و فروش سهام و اوراق مشارکت فعالیت می نمایند ،قرار می دهد و سود دریافت می نماید
- بازار فلزات گرانبها از جمله طلا و نقره
- بازار فارکس (FOREX) بازار جهانی خرید وفروش ارز یا فارکس
- همچنین مباحث سرمایه گذاری دیگری مانند مشاور مالی صنعت پتروشیمی ، ذوب آهن ، بودجه ، اجاره بوئینگ برای خطوط هوایی فلان کشور ، تاسیس واحد بانک داری و ...مطرح می شود.
7- مدارکی مبنی بر حمایت و ساپورت شرکت توسط شرکتهای معتبر و خوشنام در دنیا ارائه می شود .
8- و همچنین جهت تضمین نقل و انتقالات مالی مدارکی دال بر امنیت سایت توسط شرکتهای امنیتی همچون Geo trust ژئوتراست ارائه می شود .
9- در این اواخر هم جهت واریز سود ماهانه آنها شماره حساب هایی از از افرادحتی در بانکهای ایرانی در خواست می شود .
و اما آن روی سکه :
-با 100 درصد اطمینان شرکتهای با مشخصات بالا از نوع هایپ HYPI می باشند که فقط دنبال پارو کردن پول افرادی هستند که از واقعیتهای سرمایه گذاری در دنیا و با سابقه دیرینه کلاهبرداری های این قبیل شرکتها در خارج کشور آشنا نیستند.
-در عمل هیچ کدام از این به اصطلاح کمپانی ها حتی یک ریال نقدی ، نه اصل سرمایه و نه سود آن را به افراد پرداخت نمی نمایند و در واقع پول نقدی در کار نیست و سود و اصل پول را « پوینت » یا امتیاز می دهند .
-تنها راه نقد کردن این پولها توسط سرمایه گذاری های افراد دیگر می باشد و اگر ثبت نام افراد جدید متوقف شود حتی یک ریال هم از افراد نقد نخواهد شد بنابر این تا زمانی که میزان ورودی سرمایه به این شرکتها از خروجی آنها بیشتر باشد کار ادامه خواهد داشت و گر نه مانند شرکت Swiss cash بعد از چپاول هزاران میلیارد تومان هزاران انسان را ورشکست خواهند نمود و عمرشان به پایان خواهد رسید.
-در این اواخر حتی تعدادی ازاین شرکتها جهت جلب اعتماد مردم تا چندین ماه پوینت های آنها را نقد می نمایند و جهت اعتماد بیشتر سود های حاصله را حتی به شماره حساب های داخلی افراد هم واریز می نمایند.
-تمام این سایت ها که خود را جهانی معرفی می نمایند و ادعای آن دارند که سرمایه گذاران و سرمایه گذاری های جهانی دارند در خارج از کشور کمترین بازدید کننده گان را دارند و بیش از 90% بازدید کنندگان از این سایت ها را ایرانی ها تشکیل می دهند . وجهت سر پوش گذاشتن به این دروغ بزرگ ، ادعا می کنند که اینوست شان را در ایران استارت زده اند.(لابد کاسه داغ تر از آش شده اند و به فکر جوانان بیکار و اشتغال زایی در کشور ما افتاده اند.و از راه دلسوزی و انسانیت کار خود را از ایران شروع کرده اند )
برخی دیگر از این شرکتها جهت فریب سرمایه گذاران بازدید کنندگانی را هم در برخی کشورهای دیگر اجیر می نمایند. جهت اطلاعات بیشتر به سایت www.alexa.com مراجعه نمایید و سایت مورد نظر را جهت سرمایه گذاری Search (جستجو ) نمایید.
-این شرکتها ادعا می نمایند تحت پوشش کمپانی های غول پیکر کار می کنند در صورتی که IP این شرکت ها در سایت رسمی کمپانی های معتبر وجود ندارد و فقط از نام آنها سوء استفاده می شود . جهت اطمینان به سایت آن کمپانی ها مراجعه نمایید و لینک شرکت خودتان را ملاحظه فرمایید !!!
-خرید Domain این سایتها با 10 دلار و به مدت یک سال قابل خرید می باشد و داشتن سایت رسمی و Domain دلیل بر حقانیت فعالیت آنها نیست.
-اگر در معرفی شرکت گفته شد شرکت در فلان کشور ثبت شده است حتما از طریق مراجع رسمی هویت آنها مشخص شود .در برخی موارد از طریق سفارتخانه ها قابل پیگیری هستند.حتی اگر هویت شرکت به تایید رسید این دلیل بر غیر هایپ بودن آن نمی باشد حتما در قوانین شرکت باید اجازه اینوست و جذب سرمایه به آنها داده شده باشد .متاسفانه این شرکت ها بیشتر خودشان را آمریکایی معرفی می نمایند و این هم بدلیل نبود سفارت آمریکا در ایران جهت شناسایی هویت آنها و همچنین توجیه عدم انتقال دلار(سود سرمایه گذاری ) به حساب بانک های ایرانی می باشد.
مستندات زیادی جهت اثبات هویت جعلی این شرکتها و هایپ بودن آنها وجود دارد که در صورت لزوم ارایه خواهد شد.
در زیر تعدادی از لینكهای سایتهای هایپ آورده شده است :
لازم به ذكراست كه نبودن اسم یك سایت به معنی هایپ نبودن آن سایت نیست.
http://www.swisscashinvest.net/
http://www.palinureinterest.com/palinure/
http://www.financerz.us/
http://www.asoofund.com/Default.aspx
https://invitingint.com/main/index.php
https://www.aimtracers.com/Index.aspx
http://fsginv.com/
http://www.investmentltd.org/
http://www.gmi-co.com/
http://www.suntraders.com/index.aspx
http://www.wefund.us/Secured/main/
http://www.unitedfund.net/
http://www.viprol.com/
http://meanwhile.com/?domain=uroinvest.com
http://www.giig.com/
http://www.monacofunds.com/
http://209.190.51.66:13791/
http://www.portfolioinvestment.com/
http://www.forexsite.biz/
http://www.natf-corp.biz/
http://www.sunshine-empire.com/
www.gambit.ir, http://gambitco.com/
و دهها سایت دیگر که هر روز به مانند قارچ توسط ایرانی های خودمان اما با زبان لاتین و با رنگ و لعاب خارجی بالا می آیند و چند صباحی پول هنگفتی جمع می کنند و غیب می شوند.
در خارج از کشور اگر سایتی با مشخصات ذیل و غیر هایپ فعالیت نماید برخی افراد مقدار کمی از سرمایه اضافی خود را اینوست می نمایند.از آنجایکه هر سرمایه گذاری با ریسک روبروست بنابراین هیچوقت کل سرمایه خود را اینوست نمی نمایند و یا خانه ،ماشین و یا املاک خود را جهت سرمایه گذاری نمی فروشند که اینوست نمایند .
و اما شرکت اینوستور سالم :
1- سایت متعلق به فرد نباشد : بلکه متعلق به یک شخص حقوقی و یا در واقع یک شرکت باشد . در کشور معتبری ثبت شده باشد . سایت باید داری شماره ی تماس ، فکس و محل فیزیکی باشد .
2- شرکت اجازه اینوست و یا دریافت پول و سرمایه از مردم داشته باشد: حتی معتبر بودن شرکت دلیل بر اینوستور بودن آن نمی باشد . اینوستور بودن شرکت به صورت شفاف در اساسنامه ی شرکت وجود داشته باشد و منابع معتبر آن را تأیید نمایند ( مانند بانک مرکزی ) .
3- شفاف بودن قوانین :روش دریافت پول و نحوه ی پرداخت سود به سرمایه گذاران کاملاً شفاف و روشن باشد .
4- سود دهی منطقی داشته باشد: وقتی در آمار می بینیم در کشور های خارجی میزان سود بانکی حد اقل 0.5 درصد در چین و حد اکثر 5/7 % در نیوزلند و در کشور خودمان حدود 17 % در سال می باشد ، پرداخت های 15 ، 20 ، 30 ، و گاهی 50 % در ماه که به ترتیب 180 ، 240 ، 360 ، و 600% در سال می باشد قطعاً سرابی بیش نیست . بنا براین شرکتهای ذکر شده در بالابا سود نجومی شان چشم ها را کور نکند . هر چند برخی دیگر سود خود را جهت معقول جلوه نمودن بسیار کاهش داده اند.
5- پلان در آمد زایی منطقی : اگر دیدید جایی پلان باینری جهت سود دهی دارد و شرط تعادل برای دریافت سود بیشتر دارد یاد تمام پلان های باینری قبلی بیفتید و به خاطر داشته باشید که 100% دچار مشکل می شوند . بهترین ، مطمئن ترین ، و ماندگار ترین پلان های دنیا که در همه جا مورد قبول است MLM(Multi Level Marketing) و فروش مستقیم کالا(Selling Direct) می باشد .
6-Referral Commission ( پورسانت معرفی مستقیم ) : اگر در شرکتی به ازای افرادی که معرفی می کنید قسمتی از سرمایه آنها ( 2 تا 10% ) به شما تعلق می گیرد ، شک نکنید که گرفتار یک شرکت « هایپ » شده اید .
7- Refund ( بازگشت سرمایه ) : شرکتهای هایپ معمولاً بازگشت سرمایه ندارند و اگر هم داشته باشند تحت یک سری شرایط خیلی خاص اتفاق می افتد ، که عملاً امکان پذیر نمی باشد . قانوناً افراد باید بتوانند در تمام مراحل سرمایه گذاری خود، قسمتی یا تمام مبلغ خود را Refund نمایند . البته جریمه خاصی هم در نظر می گیرند .
8- معرفی کار : شرکت باید به صورت دوره ای قالب کاری خود را به سرمایه گذاران معرفی نماید تا سرمایه گذاران از انواع کار های انجام شده در قسمت های مختلف اطلاع داشته باشند . صرف نشان دادن چند منحنی کافی نیست نمودارها باید واقعی و تایید شده باشند.
9- معرفی ریسک های کار : پس از معرفی کار باید ریسک های آن هم اطلاع داده شود تا فرد در انتخاب سرمایه گذاری حق انتخاب داشته باشد . هر سرمایه گذاری در دنیا همراه ریسک می باشد ، بنا بر این اعلام سود قطعی غیر منطقی به نظر می رشد .
10- موارد مربوط به سایت : شرکت می بایست تمام دومین های مربوطه را خریداری نماید . Net, Com, Org, Info و آنها را چند ساله ثبت نمایند . همچنین ssl را از جای معتبری مانند وری ساین و ژئو تراست تهیه نماید .
11- پشتوانه کاری : اگر سایت پشتوانه کاری خود را شرکتهای معتبری در دنیا معرفی می نماید می بایست IP و یا آدرس این سایت در شرکت موجود باشد . تمام شرکتها معتبر در دنیا شرکتهای اقماری وابسته به خود را لینک می نمایند .
12- روش سود دهی : اگر شرکتی سود حاصله از سرمایه گذارزی را به صورت پوینت ( امتیاز ) و یا ای کارت پرداخت نمود به آن شرکت شک نمائید .
13- نقد کردن سود : اگر شرکتی شرط نقد کردن پورسانت ها را توسط سرمایه گذاران جدید اعلام نمود بدانید که گرفتار یک شرکت هایپ شده اید . چند روز پیش ایمیلی دریافت نمودم که اعلام داشته بود حدود یک سال پیش در شرکت سوئیس کش و شرکت پالینور 100 میلیون تومان سرمایه گذاری نموده است و در حال حاضر مبلغ 170 میلیون تومان ( پوینت) در حساب خود دارد و جهت نقد کردن آن کمک می خواست . بنا براین از آنجایی که ورودی ها به این سایت بسیار کم شده اند و تنها راه نقد کردن آنها سرمایه گذاری افراد جدید می باشد . 170 میلیون پوینت ایشان متاسفانه حتی 1000 تومان هم ارزش ندارد .
14 - نوع سود : در خارج از کشور حتی شرکتهای هایپ جنس پول ورودی آنها از نوع E- gold , liberty reserve - money bookers و سایر پولهای اینترنتی می باشد ، جنس پولهای خروجی هم از این نوع می باشد . اما در شرکتهای هایپ داخل کشور ، جنس پول ورودی به سیستم ، پول واقعی است اما پولهای خروجی از طریق پولهای اینترنتی است . (پوینت - ای کارت و ... ) . و عملاً پولی از طرف بانک و شرکت خارج نمی شود .
15- حرف آخر : در آخر یک توصیه دوستانه دارم ، در حال حاضر تمام شرکتهای ورودی به داخل کشور و یا شرکتهای تأسیس شده داخلی که رنگ و لعاب خارجی دارند صد در صد در گروه شرکتهای هایپ قرار دارند ،و هیچ مرجع رسمی دولتی در داخل کشور مجوزی برای دریافت سرمایه از مردم از طریق این شرکتها صادر ننموده است . بنابر این پیشنهاد می نمایم از هزاران و شاید میلیونها مال باخته عبرت بگیریم و در این شرکتها سرمایه گذاری نکنیم . هر چند به عنوان یک ایرانی دارای تاریخ و تمدن و فرهنگ می بایست بر خود عیب بدانیم که اگر شرکتی خارجی و حتی مطمئن پیدا نمودیم سرمایه این مرز و بوم را به حساب های رقبای غربی سرازیر کنیم.و جهت اشتغال زایی در داخل کشور بکار بگیریم که امید وارم دولتمردان در این زمینه راهگشا باشند.
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد.. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا
کاش معنی شریک بودن را می فهمیدیم