تبليغاتX
کاویان خرم آباد

کاویان خرم آباد

اولین فروشگاه اینترنتی

 

 درود

جشن چهارشنبه سوری به همراه ديگر آيين آن با گوناگوني و زیبایي بسيار و آواز و ترانه های شادی بخش و بزم و پایکوبی در همه سرزمین ایران بزرگ از چند هزار کیلومتری کردستان تا چین برگزار می شود. گستره برگزاری این جشن، نشان از شكوه و پايندگي فرهنگ كهن اين بوم دارد. این گستردگی از سرزمین های باختر عراق و اپاختر (شمال) آن کردستان، اپاختر سوریه، خاور ترکیه، نيمروچ (جنوب) روسیه "داغستان و چچنستان"، آذربایجان، قفقاز، ارمنستان، باختر پاکستان، افغانستان، نيمروچ ترکمنستان، تاجیکستان، ازبکستان، قرقیزستان، باختر و اپاختر هند و باختر چین گرفته تا سرزمين كنوني ایران است.

 ريشه واژه:

چهار شنبه سوری از دو واژه "چهارشنبه" پايان سال و واژه "سوری" كه همان "سوريك" پهلوي و به چم (معنی) سرخ است ساخته شده است و روي هم رفته به چم چهارشنبه‌ سرخ است.

 پيشينه و سرچشمه:

 به باور نيكان ما در پنج روز مانده به پايان سال فروهر مردگان براي سركشي بازماندگان خود به زمين فرود می آيند و در پايان شب سال كه پايان جشن گاهان بارهمسپهمديم است و پسان (بعداً) بازنمود خواهم كرد، بر روي بام رفته و فانوسی به لبه بام خود می گذاشتند كه تا بامداد روشن است. سپيده دم بر روی بام می رفتند و آتش افروزی آغاز مي شد كه با نوای اوستا در هم مي آميخت. اين آيين با دميدن نخستين پرتو خورشيد پايان می پذيرفت و نوروز آغاز می شد. گويا آيين آتش افروزی شب جشن چهارشنبه سوری از آتش افروزی زرتشتيان يا ايرانيان باستان در شب پايان سال سرچشمه گرفته شده است ولی آيين آن با آيين شب پايان سال بسيار ديگرگون است.

 

چرا چهارشنبه پاياني سال؟

 

ديدگاه های گونگون درباره برگزيدن شب چهارشنبه برای اين آيين:

 

در ايران باستان خريد نوروزي همچو آينه، كوزه و اسپند را از چهارشنبه بازار فراهم مي‌كردند. بازار در اين شب چراغانی و زيور بسته و سرشار از هيجان و شادمانی بود و خريد هر كدام هم آيين ويژه اي را نويد می داد. شايد جشن شب چهارشنبه سرچشمه از چهارشنبه بازار دارد.

 

نخستین و کهن ‌ترین نسكی (کتابی) که در آن نام چنین آتش ‌افروزی آورده شده است، "تاریخ بخارا" نوشته ابوبکر محمد بن جعفر نرشخی است، ولی در آن نامی از زمان برگزاری جشن آورده نشده است، ولي گزاره "هنوز سال تمام نشده بود" و نیز "شب سوری" آمده است.

 

دومین نوشتار کهن که نام جشن چارشنبه ‌سوری را مي آورد، شاهنامه فردوسی در سرگذشت سردار دلير ايران، بهرام چوبینه است. ولي چرا چهارشنبه؟

 

بشد چارشنبه هم از بامداد                    بدان  باغ  که  امروز  باشیم  شاد

...

ز جیهون همی آتش افروختند                 زمین و هوا را همی سوختند

 

برگزاری آيين جشن چهارشنبه سوري:

 

پسين (غروب) بوته‌ها را به شمار سه یا هفت کوپه آتش به نماد "پندار نیک"، "گفتار نیک" و "کردار نیک" و یا هفت امشاسپندان "هرمزد"، "وهومن"، "اردیبهشت"، "شهریور"، "سپندارمذ"، "خورداد" و "امرداد"، روی هم مي‌ گذارند و هنگامی كه خورشيد فرو مي نشیند، آن را بر مي ‌افروزند تا آتش سر به آسمان كشيده جانشين خورشيد شود. آتش مي‌تواند در بيابان‌ها يا رهگذرها يا در خرند (حياط) و بام خانه‌ها افروخته شود.

هنگامي كه آتش گُر ‌كشيد از رويش مي‌پرند و ترانه‌هايی كه در همه‌ آنها نشان از تندرستي و بارآوری و پاكيزگی است، مي‌خوانند:

"سرخی تو از من و زردی من از تو" كه در اينجا سرخی آتش نماد تندرستی و شادابی و روشنايي است و زردی نماد بيماری و اندوه و سستی است.

 

آتش چهار شنبه سوری را خاموش نمي‌كنند تا خودش خاكستر شود. سپس خاكسترش را كه سپند (مقدس) مي دانند، كسی گرد آوري مي كند و بی آنكه پشت سرش را نگاه كند، سر نخستين چهار راه مي ريزد‌. در باز گشت، باشندگان خانه از او مي‌پرسند:

كيستی؟

مي‌گويد: منم

از كجا مي ‌آيي؟

از اروسی (گوشزد: واژه اروسي اوستايي است كه به عربي رفته و عرب ها آنرا به گونه عروسي می نويسند)

چه آورده‌اي؟

تندرستی

آيين چهارشنبه سوری تنها به آتش افروزی بسنده نمی شود، خانه تکانی پیش از چهارشنبه سوری، خریدن آیینه و کوزه نو، خرید اسپند دانه، چراغانی، فراهم كردن و خوردن آجیل هفت مغز، کوزه شکستن، فال گوش ایستادن، فال کوزه، ریختن آب به گوشه و کنار خانه، به بيابان رفتن در روز چهارشنبه سوری، تخم مرغ شکستن، شال اندازی، كفچه (قاشق) زنی، گره گشایی از بخت دختران با بستن كوپله (قفل) به گردن، نشستن روی چرخ کوزه گری، شکستن گردو، گفتن آرزوها به آب روان، فریاد زدن خواسته ها در چاه كهن، ياري خواستن از "چهارشنبه خاتون"، رنگ کردن خانه با گِل هایی به رنگ آبی و زرد، پختن آش ویژه چهارشنبه سوری و...

گزیده ای از آيين نام برده شده:

  آجيل چهارشنبه سوری:

آجیل چهارشنبه سوری از هفت مغز و ميوه خشكك به نماد هفت امشاسپندان درست شده و آن را در سفره چهارشنبه سوری می گذارند تا همه خانواده برای شگون و تندرستی از آن بخورند.

کوزه شکستن:

درون کوزه کهنه سال پیشین كمي آب مي ريزند و آنرا از بالای بام به زمین می اندازند زیرا می گويند که فروهرها از کوزه نو دیدن خواهند کرد و آب پاشيده شده، نشان روشنايی در خانه است. در زمان ساسانیان به جای آب، سکه هایی را درون کوزه می انداختند و آن را از پشت بام به زمین پرتاب می کردند براي اينكه روزی و فزوني برای آنان فرستاده شود.

 

كفچه (قاشق) زنی:

آيين كفچه زنی كم و بيش در همه سرزمین های ایران بزرگ برگزار می شود. بدین گونه است که مردم و گاهي کودکان کاسه و كفچه  را به هم کوبیده و در پشت در پنهان می شوند و خاوند (صاحبخانه) تخم مرغ یا پيشكشي درون کاسه می گذارد. كفچه زنان چه مرد چه زن بيشتر خود را با چادر می پوشانند.

كفچه زنی نماد پذيرايی از فروهر‌ها است زيرا كه كفچه و كاسه مسين نشانه‌ خوراك و خوردن بود. ايرانيان باستان برای فروهر‌ها بر بام خانه خوراك هاي گوناگون مي‌گذاشتند تا از اين ميهمانان تازه رسيده‌ آسمانی پذيرايی كنند و چون فروهر‌ها پنهان و نمي توان ديدشان، كسانی هم كه برای كفچه زنی مي‌رفتند، كوشش مي‌كردند روی بپوشانند و ناشناس بمانند و چون خوراك و آجيل را ويژه فروهر مي‌دانستند و دريافتشان را همايون مي‌پنداشتند.

شال اندازی:

در آيين شال اندازی جوانان از روی بام خانه همسايگان و خويشان يا  نامزدشان، شال خود را از روی روزنه‌ هيمه سوز (شومينه) پایین می کنند و خاوند يا دختران در گوشه آن شال شیرینی و تخمه می پیچند.

فالگوش:

آيين فالگوش بيشتر براي كسانی است كه آرزويی دارند، مانند دختران دم بخت يا زنان در آرزوی فرزند. آنها سر چهار راهی كه نماد گذار از دشواري ها بود مي‌ايستادند و كليدی را كه نماد گشايش بود، زير پا مي‌گذاشتند و آرزويي مي‌كردند و به گوش مي‌ايستادند و گفت و گوی نخستين رهگذر را پاسخ به آرزوي خود مي‌دانستند. بدرستي آنها از فروهر‌ها مي‌خواستند كه گره كارشان را با كليدی كه زير پا داشتند، بگشايند.

 چهل رشته:

در بدخشان و اپاختر افغانستان دختران موی سر خود را به چهل رشته بخش مي كنند و آن را می بافند و در ته رشته موها تـَرکه باريكي می بندند تا همه چهل رشته به چينش در کنار یکدیگر جاي گیرند و هنگام پریدن از روی آتش می گویند "به روی فرخندت گردم، زردی مرا گیر و سرخی ات را بده". در برخي از ده هاي درواز بدخشان از شب تا بامداد برگرد آتش می نشینند و پايكوبي می كنند.

  جشن چهارشنبه سوری خجسته باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 9:50 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

حشرات و حيوانات تقريباً هميشه مشغول كارند، تدارك زمستان را مي بينند، آماده بهار مي شوند، خودشان را مي شويند، آشيانه را تميز مي كنند وبه بچه هايشان غذا مي دهند. آنها كاملاً زنده و متحركند وبه نظر مي رسد كه كاملاً راضي و خشنود هم باشند.

 از حيوانات نيز مي توان درس گرفت.  درس بگيريم كه براي شاد زيستن به تلاش نياز است. وقتي غفلتي مي كنيم پيشرفتي در امور حاصل نمي شود و اين چيزي است كه هر دانشجويي در مورد ذهن خود و هر ورزشكاري در مورد بدن خود مي داند.

ما نياز به تلاش داريم زيرا طبيعت انسان آنرا طلب مي كند، زيرا تلاش ، امتياز  و اشتياق انسان براي  يادگيري ، خود آزمايي، آزمايش و تجربه است. اشتباه اغلب مردم اينجاست كه  تنها براي رسيدن به اهداف نهايي كار مي كنند و از نفس كار كردن لذت نمي برند، به همين خاطر است كه وقتي به اهداف مورد نظر خود نمي رسند دچار يأس و افسردگي  مي شوند، در صورتيكه بايد هر كاري را كه انجام مي دهيم صرفاً به خاطر انجام دادن آن لذت ببريم و آن وقت است كه رسيدن به هر نتيجه اي براي ما در حكم گرفتن جايزه است.

پس بياييد  از همين لحظه تصميم بگيريم كه  به خاطر عشق به كار كردن ، كار كنيم  و اين نيز مانند شاد بودن نياز به يك تصميم قاطع دارد. چرا كه راز  شاد زيستن انجام دادن آنچه دوست مي داريم نيست بلكه دوست داشتن آن چيزي است كه انجام مي دهيم.

هيچ چيز در دنيا نمي تواند جاي پافشاري و پشتكار را بگيرد. ذوق و استعداد هم نمي تواند، نبوغ هم نمي تواند، تحصيلات هم نمي تواند كه جهان ر از تحصيل كردگان  منزوي است. تنها پا فشاري و عزم است كه حرف آخر را مي زند.

روزي پس از اجراي برنامه از يك نوازنده بزرگ ويلن ، خانمي به نوازنده گفت:” من حاضر بودم تمام زندگيم را بدهم تا بتوانم مثل شما ويلن بزنم “. نوازنده لبخندي زد و گفت :” من هم همين كار را  كردم“. راه ديگري وجود ندارد، براي بهتر شدن  هر چيز، بايد خود ما بهتر شويم. فردا بسيار شبيه امروز خواهد بود مگر آنكه تلاش  را بر آن بيافزائيم .

اكثريت كساني كه شروع به يادگيري يك الت مو سيقي مي كنند، خيلي زود از ادامه آن مأيوس مي شوند. چند نفر را مي شناسيد  كه بتوانند كمي پيانو يا گيتار بنوازند؟ مردم معمولاً مدتي تلاش مي كنند اما چون نتايج به كندي ظاهر مي شود مأيوس مي شوند. كساني كه تصميم به پس انداز مي گيرند مأيوس مي شوند اما تمام نكته اينجاست  كه اگر ما به آنچه كه انجام مي دهيم چنگ بياندازيم  در زماني بسيار كوتاه بر اكثريت مردم پيشي خواهيم گرفت.

اديسون مي گويد:” يك درصد نبوغ است، نود و نه درصد بقيه اش به تلاش و پشتكار شما بستگي دارد. من هرگز هيچ كار ارزشمندي را تصادفي انجام نداده ام و تمامي اختراعات من با كار و تلاش خستگي نا پذير بدست آمده اند“.

ميكل آنژ يكي از بزرگترين نقاشان و مجسمه سازان تمامي اعصار گفته است:” اگر مردم مي دانستند كه مهارت من از چه تلاش هاي طاقت فرسايي بدست آمده، اين مهارت ديگر هرگز آنها را به شگفتي وا نمي داشت“.

اما مواقعي هم هست كه دست از تلاش كشيدن و پا فشاري نكردن بهترين كار است. وقتي  كشتي در حال غرق شدن است ديگر وقت بيرون پريدن است و نبايد كله شقي كرد. اگر از شغل خود بيزاريد، اگر محل زندگي خود را دوست نداريد يا در جاي ديگر مو قعيت هاي بهتري براي خود مي بينيد، بهترين راه بيرون زدن است.

http://www.team-vast.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 9:32 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

آفرین بر مدیر عامل فهیم وست ویژن که در طی تاسیس شرکت تا کنون با نو آوریهای خود توانست یکه تاز میدان رقابت باشدو در این برهه از زمان ،با وجود رکود فعالیتهای نت ورکی در کشور هم چنان در فکر نو آوری و خلاقیت می باشد.

بسیاری از همکاران و بازاریابان محترم با داشتن مبالغ زیاد در جی بانک مشکل خرید کالا داشتند ،که خوشبختانه این مشکل در حال رفع شدن است و انتقال از جی بانک جهت خرید ایکارت میسر شده است.

ما مطمئن هستیم کسانی که تا کنون در شرکت ماندند و صبر پیشه نمودند ،موفق خواهند بود.  

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 8:38 PM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

 

-1مردم، بی منطق، بی خرد، و خودخواه هستند. با وصف این با آنها مهربان باشید.

 

-2اگرنیکی کنید شما را به داشتن انگیزه پنهانی خودخواهی متهم میکنند. با وصف این نیکی کنید.

 

-3اگر موفق باشید، دوستان دروغین و دشمنان واقعی بدست خواهید آورد. با وصف این  به دنبال موفقیت باشید.

 

-4کار نیکی که امروز انجام میدهید فردا از یاد رفته است. با وصف این نیکی کنید.

 

-5درستکاری و روراست بودن شما را آسیب پذیر میکند. با وصف این درستکار و روراست باشید.

 

-6بزرگترین مردان و زنان با برترین ایده ها ممکن است بوسیله کوجکترین مردان و زنان  با بدترین ایده ها از بین بروند. با وصف این ، ایده برتر داشته باشید.

-7مردم همیشه طرفدار زیردستان اما پیرو صدرنشینان هستند. با وصف این به نفع معدود زیردستان بجنگید.

 

-8ممکن است آنچه که در طول سالها ساخته اید یکشبه خراب شود. با وصف این به ساختن ادامه دهید.

 

-9مردم ممکن است واقعا محتاج کمک شما باشند اما اگر سعی کنید به آنها کمک کنید ممکن است به شما حمله کنند. با وصف این کمک کنید.

 

-10 اگر بهترین تلاش خود را به دنیا عرضه کنید باز هم تودهنی میخورید. با این وصف بهترین تلاش  خود را عرضه کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 8:18 PM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

خوش به حال اونایی که ازهر 100 ثانیه زندگی شون لذت می برند  

 

10 ثـــانـــبه تــفـــکر می کـــنند.

 

10 ثـــانـــیه عبــــادت می کــنند.

 

10 ثانیه کوچک نوازی می کنند.

 

10 ثانیه به اسمون نگاه می کنند.

 

10 ثانیه به افرینش جهان فکرمی کنند.

 

10 ثـــانیــه صـــبر مـــی کــــنند.

 

10 ثانیه به خودشون نگاه می کنند.

 

10 ثــانــیه عشـــــق مـــی ورزند.

 

 10 ثـــانـــیه  کــــار مــــی کــــند .

 

10 ثانـــیــه سکــوت مــــی کــنند

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/25ساعت 8:37 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

دنیا پر از آدمهایی است که غر می زنند..... براستی آیا باید در مقابل اینان ایستاد به حرفهایشان گوش داد و در چنبره افکار و حرافی های آنها نشست؟ اگر چنین می بود . نه دیگر پیشرفتی بود و نه دیگر افتخاری.... قدم از قدم که خواستیم برداریم مدام صدایی شنیده می شد که ای وای اگر چنین شود چنان می شود . اگر آموزش بیابد ، پولها میرود ، اگر آزمونی باشد ، بی سوادها چه کنند ؟!! اگر دکتر بابایی vastgoals را بیاورد ، لیدرهای سیلور از گرسنگی می میرند و اگر اگر اگر... برخی ( البته به این برخی در ادامه میرسیم ) . تا جایی پیش رفتند که کار به اتمام حجت رسید ، دکتر بابایی زنگها را به صدا درآورد. در تالار اریکه ایرانیان زنگ خطر برای راحت طلبان به صدا درآمد و بصورت کاملا" شفاف و واضح مواضع شرکت تبیین شد و خواسته ها از مدیران فروش اعلام شد ، ولی باز هم همان برخی (!!!) فکر کردند اگر خودشان را به خواب بزنند این طنین و این هشدار کمافی سابق باز هم به صدا در خواهد آمد ، این آخرین اخطار بود... اگر در حال حاضر آن صدای رسا و خوش را نمی شنوید اگر صدای آن هشدار دهنده را نمی شنوید ، دیگر تلاش نکنید آن صدا را دیگر نخواهید شنید اینقدر خود را به در و دیوار نکوبید تا باز هم آن صدا بیاید و شما را تکان دهد و نانی به کف آرید...آن صدا گفت که دیگر به کسی باج نمی دهیم دیگر نمی دوم تا شما راحت طلبی کنید هر که بامش بیش برفش بیشتر... هنوز هم کسانی هستند که بام زیاد می خواهند لیک برفش را هرگز...دوران بخشش و فراموش کردن به سر آمد... نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم هر آن کس که به منافع سازمانی خدشه ای وارد کند و هر آن کس که تهمت و افترا پیشه کند عواقب آن را هم باید بپذیرد... به طور مثال این بیچاره حلال خور!!! اگر چه ریزه میزه (به دو دلیل ریزه میزه یکی آن که خودش گفت فلفل نبین چه ریزه دوم آنکه کسانی که ایشان را دیده اند میدانند چرا ریزه میزه !) یک مدافع دوآتشه بود (به تفصیل در مورد اینکه افراط و تفریط کار نادانان است نوشته شده است ) ولی ناخوداگاه تحت تاثیر دوقلوهای افسانه ای (!!) قرار گرفت حداقل از عملکردش می توان به راحتی این را فهمید که به توصیه های ایدئولوگ های بزن در روها (لولک و بولک ) عمل کرده است . فتح جهنم ، هیچ معجزه ای برای تو رخ نخواهد داد، اگر چه چشمت از طمع قدرت و ثروت کور شده است لیکن ظاهرا" تا این اواخر مغزت را از دست نداده بودی که متاسفانه دادی...خودت هم نمیدانی که چگونه بازیچه دو نفر (واحد شمارش...) لولک و بولک قرار گرفته ای دربرابرعدالت هم مدعی شده ای که اینها را تو ننوشته ای ، آخر مگر میشود مسئله ای به این روشنی را کتمان کرد مسئله ای مصداق اظهر و من الشمس... میدانی چه سرنوشت سیاهی خواهی داشت آیا آن دو احمق که با آمدن به دفتر و کسب اطلاعات و انتقال آنها تو را تحریک میکردند می توانند برای تو کاری کنند ، تو را به جلو انداختند تا روزگارت سیاه شود در آخر به قولی :" شایان (ببخشید : حامد )می ماند و حوضش"

 کای ذره ،تو در مقابل خورشید بیچاره چه می کنی بدین خردی؟ http://www.thebestofleaders.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت 7:28 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

در سال 1264 قمری، نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واكسن زدن به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌كوبی می‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبی به امیر كبیر خبردادند كه مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واكسن بزنند. به‌ویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود. هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند. روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند كه در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله كوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزی را كه فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد كودك نگریست و آنگاه گفت: ما كه برای نجات بچه‌هایتان آبله‌كوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد كشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینكه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور كنید كه هیچ ندارم. امیركبیر دست در جیب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند كه فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیركبیر دیگر نتوانست تحمل كند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن كرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زمانی امیركبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند كه دو كودك شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌كردم كه میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است كه او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیك شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان كه میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشك‌هایش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی كه ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نكوبیده‌اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و كتابخانه ایجاد كنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌كنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم كه چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبیدن آبله بمیرن

http://www.vvfbr.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/21ساعت 0:31 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

 

همه ي ما دوست داريم كه برنده باشيم و نه بازنده . ولي آيا ميل به برنده بودن به تنهايي كافي است؟ با اين كه زندگي همواره توام با پيكار نيست، اما شايد بتوان آن را به صحنه ي بازي پيچيده اي تشبيه نمود ، كه پيروزي در آن ، رمز و رازي دارد. سيدني . جي . هريس نويسنده اي سرشناس و واقع گراست كه رموز برنده شدن را در ميدان زندگي مي شناسد و براي مودفقيت در آن ، راه هايي ساده پيشنهاد ميكند. اگر برنده بودن را به عنوان هدف زندگي خود انتخاب كرده ايد، اين مطلب راهنماي خوبي براي شما خواهد بود:

 

اولين هدف گيري ¤¤

.برنده متعهد ميشود

.بازنده وعده ميدهد

.
وقتي برنده اي مرتكب اشتباه ميشود، ميگويد: اشتباه كردم

.وقتي بازنده اي مرتكب اشتباه ميشود، ميگويد: تقصير من نبود

.
برنده بيش از بازنده كار انجام ميدهد، و در انتها باز هم وقت دارد

.بازنده هميشه آنقدر گرفتار است كه نميتواند به كارهاي ضروري به پردازد

.
هراس برنده از باختن به آن اندازه نيست كه بازنده باطنا" از برنده شدن دارد

برنده به بررسي دقيق يك مشكل مي پردازد

.بازنده از كنار مشكل گذشته ، و آن را حل نشده رها ميكند

.
برنده ميگويد: بيا براي مشكل راه حلي پيدا كنيم

.بازنده ميگويد: هيچ كس راه حلي را نميداند
 

برنده مي داند به خاطر چه چيزي پيكار ميكند و بر سر چه چيزي توافق و سازش نمايد

.بازنده آن جا كه نبايد، سازش ميكند، و به خاطر چيزي كه ارزش ندارد، مبارزه ميكند

.
برنده با جبران اشتباهش، تاسف و پشيماني خود را نشان ميدهد

.بازنده مي گويد: «متاسفم» ، اما در آينده اشتباه خود را تكرار ميكند

برنده مورد تحسين واقع شدن را به دوست داشته شدن ترجيح ميدهد، هر چند كه هر دو حالت رامد نظر دارد

بازنده دوست داشتني بودن را، به مورد تحسين واقع شدن ترجيح ميدهد، حتي اگر بهاي آن خفت و خواري باشد

.
برنده گوش مي دهد

.بازنده فقط منتظر رسيدن نوبت خود، براي حرف زدن است

.
برنده از ميانه روي و نرمش خود احساس قدرت ميكند

بازنده هرگز ميانه رو و معتدل نيست گاهي از موضع ضعف، و گاهي همچون ستمگران فرودست رفتار ميكند

.
برنده ميگويد، بايد راه بهتري هم وجود داشته باشد

.بازنده ميگويد، تا بوده همين بوده و تا هست همين است

.
برنده به افراد برتر از خود، احترام ميگذارد، و سعي ميكند تا از آنان چيزي بياموزد

.بازنده از افراد برتر از خود، خشم و نفرت داشته؟ و در پي يافتن نقاط ضعف آنان است

.
برنده گامهاي متعادلي بر ميدارد

.بازنده دو نوع سرعت دارد، يا خيلي تند و يا خيلي كند

دومين هدف گيري ¤¤

.
برنده ميداند كه گاهي اوقات ، پيروزي به بهاي بسيار گراني بدست مي آيد

بازنده بسيار مشتاق برنده شدن است، در جايي كه نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است


برنده ارزيابي درستي از تواناييهاي خود داشته، و هوشمندانه از ناتواني هاي خود، آگاه است

 .بازنده از توانايي ها و ناتواني هاي واقعي خود بي خبراست

برنده مشكلي بزرگ را انتخاب مي كند، و آن را به اجزاي كوچكتر تفكيك ميكند، تا حل آن آسان گردد

.بازنده مشكلات كوچك را آنچنان به هم مي آميزد، كه ديگر قابل حل شدن نيستند

 

برنده مي داند كه اگر به مردم فرصت داده شود، مهربان خواهند بود

.بازنده احساس ميكند كه اگر به مردم فرصت داده شود، نامهربان خواهند شد

 

.برنده تمركز حواس دارد

.بازنده پريشان حواس است
 

.برنده از اشتباهات خود درس ميگيرد

.بازنده از ترس مرتكب شدن اشتباه، يادگرفته كه اقدام به هيچ كاري نكند

برنده ميكوشد تا مردم را هرگز نيازارد، مگر در مواقع نادري كه اين دل آزاري در راستاي يك هدف بزرگ باشد

.بازنده نميخواهد به عمد ديگران را آزار دهد، اما ناخودآگاه هميشه اين كار را ميكند

 

.برنده ثروت اندوزي را وسيله اي براي لذت بردن از زندگي مي داند
بازنده مال اندوزي را هدف خود قرار ميدهد،‌ بنابراين گذشته از ميزان انباشت ثروت، هيچگاه نميتواند خود را برنده محسوب كند، و هرگز برنده نميشود

.
برنده نسبت به فضاي اطراف خود حساس است

.بازنده فقط نسبت به احساسات خود حساس است
 


سومين هدف گيري ¤¤

.
بازنده شكستهاي خود را ناشي از، تبعيض يا سياست مي داند
برنده ترجيح مي دهد كه، خود را مسئول شكست هايش بداند، و نه ديگران را ولي وقت زيادي را صرف عيب جويي نميكند

.بازنده به قضا و قدر اعتقاد دارد
.
برنده معتقد است، ما با كارهاي درست و اشتباه خود، سرنوشت خويش را تعيين ميكنيم

.
بازنده از اين كه بيش از آنچه مي گيرد، بدهد، احساس ميكند بازنده است
.
برنده در چنين موقعيتي احساس ميكند كه اعتبار خود را براي آينده تقويت مي نمايد

بازنده اگر از ديگران عقب به ماند، تندخو و خشن ميشود، و اگر جلوتر از ديگران باشد، بي احتياطي ميكند
.
برنده در هر شرايطي كه قرار بگيرد، آرامش و تعادل خود را حفظ ميكند

.
بازنده از اين كه خود و يا ديگران به نقايص وي آگاهي يابند، هراسان است

برنده ميداند كه نارسايي هاي او جزيي از شخصيت وجودي اوست، در حالي كه مي كوشد تا آثار ناگوار اين نقايص را به زدايد، هرگز تاثير آنها را انكار نميكند

بازنده هنگامي كه از ديگران بدرفتاري ميبيند، خشم و ناخشنودي خويش را به زبان نمي آورد و زجر مي كشد، و با انتقام گرفتن از خود، شرايط بدتري را پديد مي آورد

برنده در چنين شرايطي آزادانه، رنجش و آزردگي خود را بيان نموده، تخليه ي احساسي ميكند، سپس مساله را به فراموشي مي سپارد

بازنده به «استقلال» خود مي بالد، در حاليكه به واقع در حال خونسردي است. و به كار گروهي»خود مي بالد، در صورتي كه در حال دنباله روي است، و اراده اي از خود ندارد

برنده ميداند كه كدام تصميم ها را به طور مستقل بگيرد، و كدام يك را پس از مشورت با ديگران


بازنده نسبت به برندگان حسادت كرده، و ديگر بازندگان را حقير ميشمارد

برنده داوري او درباره ديگران با توجه به چگونگي استفاده آنان از توانايي ها و استعدادهاي  خودشان است، نه بر مبناي معيارهاي موفقيت مادي و دنيوي. و براي يك «پسربچه واكسي» كه  كارش را استادانه انجام ميدهد، در مقايسه با يك فرصت طلب تمام عيار احترام بيشتري قايل است

بازنده فكر ميكند كه براي بازنده شدن و برنده شدن قوانيني وجود دارد

برنده مي داند كه هر قاعده اي در هر كتابي را، مي توان ناديده انگاشت ، جز يكي، «هماني كه  هستي و ميخواستي ، باش» ، تنها برگ برنده ، در دنيا همين است

بازنده به كساني كه از خودش قوي ترند، تكيه ميكند، و عقده هاي خود را بر سر افراد ضعيفتر از خويش خالي ميكند

برنده روي پاي خود مي ايستد و از اينكه ديگران، به وي تكيه كنند، احساس تحميل شدن نمي كند

چهارمين هدف گيري ¤¤
 

برنده در وجود يك آدم بد، خوبي ها را مي جويد و روي همين قسمت كار ميكند

بازنده در وجود يك انسان خوب، بدي ها را مي جويد. از اين رو ، به سختي ميتواند با ديگران  همكاري كند

برنده در عين حال كه تعصبات خود را ميپذيرد، تلاش ميكند كه در هنگام قضاوت كردن بر اين  تعصبات غلبه كند

بازنده منكر وجود هرگونه تعصب در خود است، و بنابراين در سراسر عمر، اسير تعصبات خويش خواهد بود


برنده هراسي ندارد از اينكه دريك موقعيت ضد و نقيض قرار گيرد، زيرا در افكارش خللي وارد نمي شود

 .بازنده سازگار شدن با موقعيتهاي ضد و نقيض را به كار شايسته ترجيح ميدهد

برنده بازي سرنوشت، و اين حقيقت كه شايستگي ها را همواره پاداشي نيست، بي آنكه ديدگاهي  بدبينانه داشته باشد، درك ميكند

.بازنده بي آنكه بازي هاي سرنوشت را درك نمايد، بدگمان است

.
برنده ميداند كه چگونه ميتوان جدي بود، بي آن كه خشك و رسمي باشد

.بازنده غالبا خشك و رسمي است زيرا، فاقد توانايي جدي بودن است

برنده آنچه را كه ضرورت دارد، با متانت لازم انجام مي دهد، و توان خود را براي راه حل هايي ذخيره مي كند كه، در آنها از حق انتخاب برخوردار است

بازنده آنچه را كه ضرورت دارد، با حالتي اعتراض آميز انجام مي دهد، و هيچ توان و نيرويي را براي گرفتن تصميمات اخلاقي مهم باقي نمي گذارد



.
برنده ارزش هاي اخلاقي را، به عنوان تنها منبع قدرت حقيقي مي شناسد

بازنده چون در باطن ، براي ارزشهاي اخلاقي احترام اندكي قايل است، بيش از ظرفيت خويش در جهت كسب منابع قدرت بيروني تلاش ميكند

برنده سعي ميكند كه رفتارهاي خود را براساس نتايج منطقي آنها قضاوت كند، و رفتارهاي ديگران را، براساس قصد و نيت آنها ارزيابي كند

بازنده رفتارهاي خود را براساس قصد و نيت خويش و رفتارهاي ديگران را براساس نتايج آنها ارزيابي ميكند

 .
برنده ديگران را نكوهش مي كند ولي آنها را مي بخشد

بازنده چنان بزدل است كه قادر به نكوهش ديگران نيست، و چنان حقير است كه قادر به بخشيدن ديگران هم ، نيست
 
پنجمين هدف گيري ¤¤

.
برنده پس از بيان نكته ي اصلي مورد نظرش، لب از سخن فرو مي بندد

.بازنده آنقدر به صحبت ادامه مي دهد، كه نكته ي اصلي را فراموش ميكند

.
برنده هر امتيازي را كه بتواند بدهد، مي دهد، جز اين كه اصول بنيادي خود را فدا كند

بازنده به خاطر هراس از دادن امتياز به لجاجت خود ادامه مي دهد، و اين ، در حالي است كه اصول بنيادي اش رفته رفته از بين مي رود

.
برنده ضعفهاي خود را به خدمت توانايي هايش مي گيرد

بازنده توانايي هاي خود را هدر ميدهد، زيرا كه آنها را در خدمت ضعفهاي خود به كار مي گيرد

.
برنده در برابر افراد سودمند و ناتوان، يكسان عمل ميكند

.بازنده به تملق قدرتمندان پرداخته و ضعفا را تحقير ميكند

.
برنده ميخواهد مورد احترام ديگران باشد، اما ذهنش را درگير آن نميكند

بازنده براي رسيدن به اين هدف، دست به هر كاري ميزند، اما سرانجام، با شكست روبه رو مي شود و به هدف اش نمي رسد

برنده حتي زماني كه ديگران وي را به عنوان يك خبره مي شناسند، مي داند كه، هنوز خيلي چيزها را نميداند
بازنده ميخواهد كه ديگران او را يك خبره بدانند، و اين نكته كه : «بسيار كم مي داند» را، هنوز نياموخته است


برنده گشاده روست ، زيرا كه ميتواند بي آنكه خود را تحقير كند، بر خطاهاي خويش بخندد

بازنده چون حتي در خلوت خويش ، خود را پست و حقير مي شمارد، در حضور ديگران نيز قادر به خنديدن بر خطاهاي خود نيست

برنده نسبت به ضعفهاي ديگران، غمخواري ميكند، زيرا ضعفهاي خود را درك نموده و آنها را پذيرفته است

بازنده ديگران را به دليل ضعفهايشان خوار و خفيف مي شمارد، زيرا وجود ضعف در درون خود را، انكار نموده و پنهان ميكند

برنده هر كاري كه از دست اش بر آيد انجام ميدهد، و اگر سرانجام شكست خورد، به معجزه اميد مي بندد
.
بازنده بدون آنكه كوچكترين تلاشي كند، به انتظار معجزه مي نشيند

.برنده تا دم مرگ بيشتر از آنچه كه از ديگران ميگيرد، مي دهد

بازنده تا پاي جان از اين توهم دست بر نميدارد كه، «پيروزي » يعني بيش از آنچه كه مي دهي، بستاني

برنده هنگامي كه مي بيند راهي را كه در پيش گرفته است، با مسير زندگاني او سازگار نيست، هراس از ترك كردن آن ، ندارد
بازنده «نيمه ي راهي » را در پيش گرفته و به آن ، ادامه مي دهد، و اهميتي نميدهد كه به كجا منتهي مي شود

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 9:21 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

تصور کنید در جایی تاریک زندگی می کردید و حق استفاده از روشنایی آفتاب ، آبی آسمان  ،ديدن چشمه سارها ، شنيدن صداي پرندگان ، دست دادن به يك هم نوع و ....فروشی بود و هر که ثروتمند تر بود بهره بیشتری می برد .

آنگاه ثروتمند کسی بود که می توانست به آسمان نگاه کند و از گرمای آفتاب لذت ببرد . ثروتمند کسی بود که می توانست زیر باران قدم بزند و نوازش نسیم را بر گونه های خود احساس کند . کوهستان را نگاه کند . پرواز پرندگان را . آنگاه شاید دیدن و بوییدن یک گل سرخ شگفت انگیز ترین تجربه ی آدمی می بود .

تصور کنید عشق و دوستی خریدنی بود . آنگاه برای خریدن یک دوست چقدر می پرداختید ؟ اگر اکنون بخواهید روی عزیزان خود و کسانی که به آنها عشق می ورزید قیمتی بگذارید چه بهایی برای آنها تعیین می کنید ؟ آیا اگر آنها خریدنی بودند حتی پول دار ترین انسانها هم قادر به به دست آوردن این همه می شدند؟

اگر تصور کردن و احساس کردن خریدنی بود برای به تصویر کشیدن یک لحظه ی دوست داشتنی در ذهنتان یا برای احساس کردن محبت در قلبتان چقدرباید می پرداختید ؟

شاید زندگی کنونی ما شامل همه ی این چیز های خوب نباشد . بالا خره زندگی بالا و پایین زیاد دارد . شما برای دیدن یک فیلم زیبا حدود دو ساعت فرصت دارید اما برای تجربه ی تک تک زیبایی های زندگی فرصتی به مراتب بیشتر به ما داده می شود .

براستی ثروتمند ترین انسان کیست ؟

خود را ثروتمند بدانید . پول فقط یک وسیله است که می تواند خیلی خیلی خوب و برعکس خیلی خیلی هم بد باشد . اما یادمان باشد با ارزش ترین چیزهای زندگی را به رایگان به ما داده اند .

ثروت در درون شماست  . در اندیشه و احساس شما . آدمی باید از درون غنی باشد  . اگر اندیشه فقیر داشته باشیم حتی با داشتن ملیونها باز هم فقیریم . آنکه همواره احساس نیاز می کند حتی اگر ثروتمند ترین باشد باز هم فقیر است .

فقر واقعی احساس اذمندانه نیاز است و ثروت واقعی احساس بی نیازی .... (احساس بی نیازی نه خود بی نیازی . تفاوت در وضعیت ذهنی و وضعیت فیزیکی است )

سعی کنید دنیا در شما احساس ضعف یا نیاز نبیند . دنیا مثل اسبی قدرتمند است که باید حس کند سوار کارش از او بر تر است وگر نه به او سواری نمی دهد واگر احساس کند او ضعیف است او را به زمین می زند .

همواره با احساس ثروتمند بودن زندگی و کار کنید . به خود بگویید که اگر الان  مثلا صد ملیون تومان داشتم چه احساسی داشتم . با همان احساس روز خود را شروع کنید .

البته خیلی چیزها مورد نیاز ماست و تهییه آنها پول زیادی می خواهد اما اگر به آنچه که دارید فکر بکنید خدا را به خاطر این همه هزاران با ر شکر خواهید کرد .

شب ها اموال و دارایی های خود را دوباره محاسبه کنید تا ببینید چقدر ثروتمند هستید ليست شما  می تواند شامل اینهاباشد :  آسمان - درختان - دیدن رودخانه - آفتاب - دوستانم گنجشک های روی درخت خانه - گل سرخ - ستارگان -  مهتاب - لبخند يک دوست - .........................  و خدا .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 8:57 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

 

یوهانس روسلر: شخصی نزد همسایه من آمد و گفت: گوش كن! میخواهم چیزی برایت تعریف كنم. دوستی به تازگی در مورد تو میگفت ...

همسایه ام حرف او را قطع كرد: قبل از اینكه تعریف كنی، بگو آیا حرفت را از میان آن سه صافی گذرانده ای یا نه؟

- كدام سه صافی؟

همسایه ام گفت: اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی كه تعریف میكنی واقعیت دارد؟

- نه. من فقط آنرا شنیده ام. شخصی آن را برایم تعریف كرده است.

همسایه ام سری تكان داد و گفت: پس حتمأ آن را از میان صافی دوم یعنی صافی شادی گذرانده ای. مسلمأ چیزی كه میخواهی تعریف كنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی ام میشود.

- دوست عزیز فكر نكنم تو را خوشحال كند.

- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال هم نمیكند، حتمأ از صافی سوم، یعنی صافی فایده، رد شده است. آیا چیزی كه میخواهی تعریف كنی، برایم مفید است و به دردم میخورد؟

- نه، به هیچ وجه!

همسایه ام گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال كننده است و نه مفید، آنرا پیش خود نگه دار و سعی كن خودت هم زود فراموشش كنی ...

از وبلاگ تبریز

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 8:15 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهری زندگی می كردند. آنها هيچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.

يک روز كه برای تفريح به اتفاق هم از شهر
خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكی در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد .

مرد معتقد بود
: نبايد به آن بچه ببر نزديک شد .

به نظر او ببرمادر جايی در همان حوالی
فرزندش را زير نظر داشت. پس اگر احساس خطر می كرد به هر دوی آنها حمله می كرد و صدمه می زد .

اما زن انگار هيچ يک از جملات
همسرش را نمی شنيد ' خيلی سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوی خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت
:


عجله كن
! ما بايد همين الآن سوار اتومبيل مان شويم و از اينجا برويم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين
ترتيب ببر كوچک ' عضوی از اعضای اين خانواده ی كوچک شد و آن دو با يک دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگی می كردند.

سالها از پی هم گذشت و ببر كوچک در سايه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغی شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.

در گذر
ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهی پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ی كاری برای يک ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن
' با همه دلبستگی بی اندازه ای كه به ببری داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترک كند و از دلبستگی اش دور شود.

پس تصميم گرفت
: ببر را برای اين مدت به باغ وحش بسپارد. در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه های شش ماهه ' ببر را با يک دنيا دلتنگی به باغ وحش سپرد و كارتی از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوری از ببر
' برايش بسيار دشوار بود.

روزهای آخر قبل از
مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش می رفت و ساعت ها كنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.

سر انجام زمان سفر
فرا رسيد و زن با يک دنيا غم دوری ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد
' وقتی زن ' بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالی كه از شوق ديدن ببرش فرياد می زد :

عزيزم
' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يک ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يک دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان
' صدای فريادهای نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:

نه
' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست. ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترک كردی ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد. اين يک ببر وحشی گرسنه است.

اما ديگر برای هر تذكری دير شده بود. ببر وحشی با
همه عظمت و خوی درندگی ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يک بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه
' ببر مفهوم كلمات مهر آميزی را كه زن به زبان آلمانی ادا كرده بود ' نمی فهميد ' اما محبت و عشق چيزی نبود كه برای دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد. چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

برای هديه كردن محبت
' يک دل ساده و صميمی كافی است ' تا از دريچه ی يک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

محبت آنقدر نافذ
است كه تمام فصل سرمای ياس و نا اميدی را در چشم بر هم زدنی بهار كند.

عشق
يكی از زيباترين معجزه های خلقت است كه هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی ' چشم گير است.

محبت همان جادوی بی نظيری است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب می كند و لذتی در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.

بيا بی قيد و شرط عشق ببخشيم
تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

در كورترين گره ها
' تاريک ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بی نظير ترين معجزه ی راه گشاست.

مهم نيست دشوارترين مساله ی پيش روی تو چيست
' ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودنی است.

با تشکر از گروه مهر وست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 8:4 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

شما تا چـه اندازه برای وقت خود ارزش قائلید؟ آیا از بـرنامه زمـانی مـشخصی برای به انجام رسـانـیـدن كـارهــای خود پیروی میكنید؟ یك عامل بسیار مهم در هر موفقیتی برنامه ریـزی صحیح و پیروی از یك برنامه زمانی مشخص برای نیل بـه اهداف مطلوب میـبـاشد. اكنون برای آنكه قادر باشید از وقــت خود به نحو احسن استفاده كنید نكات و راهكارهای زیر را در زندگی خود بكار بندید:

۱-  همواره فعالیتها و تكالیف روز بعد خود را از شب قبل برنامه ریزی كنید و كارهایی كه باید به انجام رسانید را روی كاغذ یادداشت كنید.
۲-  سپس فهرست تكالیف و كارهای خود را اولویت بندی كرده و برای هر كدام از آنها ضرب العجل اجرایی منظور كنید.
۳-  همیشه كارهایی دشوار و پر دغدغه تر را زودتر از بقیه و یا درهنگامی كه در بهترین شرایط جسمی و روحی میباشید انجام دهید. كارهای سبكتر را در هنگام خستگی نیز میتوان به انجام رساند.
۴-  امور با اهمیت اما ناخوشایند را به تعویق نیاندازید. هیچگاه كارها با به تعویق انداختن خوشایند تر نمیگردند.
۵-  هرگاه شروع به انجام كاری كردید سعی كنید بدون وقفه آن را به پایان رسانید.
۶-  مابین فعالیتها برای خود وقت استراحت نیز در نظر بگیرید.
۷-  مكالمات تلفنی خود را نیز از پیش برنامه ریزی كنید: سخنانی كه میخواهید بیان كنید و یا اطلاعاتی كه میخواهید كسب كنید را روی كاغذ یادداشت كنید.
۸-  همواره خود انگیخته باشید و با پشتكار كارهای خود را به پایان رسانده و مقهور موانع نگردید.
۹-  در هر زمان كه تصور كردید كاری كه در حال انجام آن میباشید عبث، بی فایده و غیر سازنده میباشد به محض دریافت دست از آن بكشید.
۱۰-  به خود و اولویتبندی كه صورت داده اید اعتماد و ایمان داشته باشید و در هر شرایطی به آنها پایبند باشید.
۱۱-  اینكه وقت خود را صرف چه اموری میكنید را دقیقا مورد بررسی و نظارت قرار داده و در صورت لزوم یكسری تغییرات آگاهانه در رفتار خود پدید آورید.
۱۲-  همواره در زندگی فرد منظم و سازمان یافته ای باشید تا وقت خود را بیهوده صرف یافتن وسایل گم گشته خود نكنید.
۱۳-  برای وقت خود ارزش قائل باشید زمان هیچگاه به عقب باز نمیگردد.
۱۴-  به خاطر داشته باشید استرس و خستگی معلول كارهایی كه به انجام رسانیده اید نبوده بلكه بیشتر از افسوس كارهایی كه میتوانستیم انجام دهید اما انجامشان نداده اید نشات میگیرند.
۱۵-  به هیچ فردی اجازه ندهید وقت شما را تلف كرده وبرای خود مصروف دارد. برای خود مرز بندی مشخصی تعیین كرده و بیاموزید كه در صورت لزوم با صراحت نه بگویید.
۱۶-  از تمام لحظات زندگی خود به نحو احسن استفاده كرده و سعی كنید از آنها لذت ببرید.
۱۷-  سعی كنید فرد خوشبینی باشید و همواره در انتظار رویدادهای خوشایند در زندگی خود باشید.
۱۸-  برای زندگی خود اهداف مشخصی تعیین كرده و برای دستیبابی به آنها تلاش كنید.
۱۹-  هنگام نیاز از فرد آگاهی راهنمایی بخواهید.
۲۰-  وقت كشها و یا هدر دهنده های وقت را به حداقل برسانید. آنها شامل موارد زیر میباشند:
 تلفنهای طولانی، بی هدف و غیر ضروری.

 بازدید كننده ها و میهمانان ناخوانده.
 پشت گوش اندازیها.
گفتگوهای بی ثمر و یا نا مشخص.
 دانش فنی ناكافی و یا اطلاعات ناقص هنگام انجام كار.
 فقدان اهداف و اولویت بندیها و یا مبهم و گنگ بودن آنها.
 فقدان برنامه ریزی.
 خستگی و استرس.
 ناتوانی در نه گفتن.
 بی نظمی و نابسامانیهای فردی.
 تماشای تلویزیون. تماشای بیش از ۲ ساعت در روز برنامه های تلویزیونی معقول نمیباشد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 8:12 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

زندگی بين کسایی که فکر می کنی بودو نبودت هيچ فرقی به حالشون نمی کنه خيلی سخته!

زندگی بين کسايی که فکر می کنی تورو دوست ندارن خيلی ناراحت کنندست!

زندگی بين کسايی که فکر می کنی هيچ وقت تورو نمی بينن خيلی نااميدکنندست!

زندگی بين کسايی که فکر می کنی حرفاتو نمی شنون خيلی غم انگيزه!

زندگی بين کسايی که فکر می کنی خيلی زود تورو فراموش می کنن خيلی وحشتناکه!

زندگی با اين فکرا يه جور جهنمه!

پس بیایید فکرهای بد را از سرمان بيرون كنيم تا زندگي برايمان مثل بهشت باشد.

http://www.vvfbr.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 8:45 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

بله دوستان، وست ویژن از آغاز سال سوم فعالیت خود سیاست تعدیل نیرو(تعدیل نیرو نما!!!) را پیش گرفت و استفاده از این سیاست، چهره ی واقعی خیلی از افراد را آشکار نمود.
در آغازین روز از فصل تابستان سال 1386 وست ویژن همایشی را در تهران در سالنی 1200 نفره برگزار کرد، که حداقل 1800 نفر از وست ویژنی ها در این همایش حضور پیدا کردند و در این همایش اخباری تکان دهنده و غیر قابل باور از طرف مدیرعامل محترم شرکت، مطرح شد که بیان این مطالب خیلی از حضار را متحیر نمود.
یکی از این اخبار و گزارشات و بازتاب آن را در زیر مرور می کنیم:

 

خبرگزاری کار ایران (ایلنا)

نخستين سيم كارت گردشگری جهان با نام وست ویژن در ایران تولید می شود

------------------------

خبرگزاری ایسکانیوز

سیم کارت وست ویژن برای تمامی مسافران و حتی تجار یک ضرورت است

------------------------

سایت تحلیلی خبری عصر ایران

سیم کارتهای وست ویژن هزینه ها را تا 80 درصد کاهش می دهد

------------------------

پایگاه اطلاع رسانی میراث فرهنگی ، صنایع دستی و گردشگری ایران

توليد نخستين سيم كارت گردشگری جهان در ايران

------------------------

 تیم آموزشی Se7enVisioN

گزارشی کوتاه از همایش با شکوه وست ویژن

------------------------

وبلاگ اصفهان مسترز تیم

وست ویژن بازارهای بین المللی را مورد حمله قرار می دهد

------------------------

تیم آموزشی Vast Goal The best of leaders

e-payment يا پرداخت الکترونيکي محصول آينده وست ویژن

------------------------

تیم وست ویژن FBR

وست ويژن همگام با تكنولوژيهای روز دنيا 

----------------

همایش با شکوه وست ویژن و روز مخابرات دیجیتال

گزارش تصویری از همایش 


همان طور که مشاهده نمودید، دستیابی شرکت وست ویژن به اولین سیم کارت گردشگری در جهان به یک بمب خبری تبدیل شد.
در آن همایش بزرگ، خبرهای خوش دیگری نیز داده شد. یکی از این خبرها دستیابی وست ویژن به سیستم VOIP بود که دستیابی وست ویژن به این تکنولوژی هم سر و صدای زیادی به پا کرد و بسیاری از افراد را به فکر فرو برد که واقعا وست ویژن اهدافی متعالی را دنبال می کند و مدیر عامل شرکت، آگاهانه و با تلاش بسیار، روز به روز بر امتیازات و افتخارات خود و شرکت، می افزاید. البته در مطالب بعد نگاهی دقیق به VOIP و خصوصیاتش خواهیم انداخت.

اما یکی از اخباری که به قول آقای دکتر بابائی مدیر عامل توانای وست ویژن هنوز هم وست ویژنی ها باور نکرده اند، راه اندازی بانک وست ویژن بود.
بانک وست ویژن که حداکثر تا یک ماه دیگر تمامی مجوزهای لازم را دریافت می کند و آماده ی راه اندازی می شود، یک پروژه ی بزرگ و بی نظیر است. بانکی که به گفته ی آقای دکتر بابائی تا دسته چک آن صادر نشود و افراد آن را نبینند، به اهمیت آن و به اعتبار بانک پی نمی برند.
شاید پروژه ی بزرگ دیگر وست ویژن یعنی دانشگاه وست ویژن را فراموش کرده باشید ولی مطمئن باشید که مدیریت شرکت هرگز برای لحظه ای هم این پروژه ی عظیم را فراموش نکرده و از روزی که خبر راه اندازی دانشگاه وست ویژن اعلام شد، به صورت جدی پی گیر گذراندن مراحل قانونی و دریافت مجوزهای آن بوده و تا این لحظه به موفقیت های زیادی نیز دست پیدا کرده و درصد بالایی از مراحل دریافت مجوز دانشگاه وست ویژن را پشت سر گذاشته است.

ولی همان طور که به استحضار شما رسید، در کنار تمامی این تلاش ها و این افتخارات، وست ویژن سیاستی را پیش گرفت تا افرادی که ایمان کامل به وست ویژن ندارند این شرکت را ترک کنند و متاسفانه خیلی از افراد بیشتر از یک قدمی خود را ندیدند و نمی بینند و وست ویژن را رها کردند و دیدگاهشان هم این است که آقای دکتر بابائی می خواهد نت ورک وست ویژن را جمع کند و ....
ولی آیا واقعا این افراد نمی بینند یا خود را به ندیدن می زنند؟
آیا واقعا متوجه نمی شوند یا خود را به نا آگاهی زده اند؟
آیا واقعا صبر نداشتند یا خود را به بی صبری زدند؟

http://www.esfahanmastersteam.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/11ساعت 8:33 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

JMF: تیم، می توانی دربارۀ چیزی که "سازمان فروش عمودی" می نامی، صحبت کنی؟

Tim: سازمانی که ما می سازیم با آنچه افراد، معمولاً می سازند متفاوت است. بجای "سازمان مصرف عمودی"، ما "سازمان فروش عمودی" می سازیم. ما روی انتقال محصول به مصرف کننده تأکید می کنیم، بطوریکه شما یک درآمد ماندۀ همیشگی داشته باشید.

JMF: آیا این چیزی است که در همۀ سازمانت انجام دادی؟

Tim: نه. اوایل، وقتی من شروع به ساختن سازمانم کردم به روش دهۀ 80 عمل می کردم.

JMF: روش "دهۀ 80 "؟

Tim: این چیزی بود که در تمام مدت دهۀ 50 و 60 آموزش داده می شد. این راهکار، مسیر خودش را در این صنعت ادامه داد بطوریکه می توانید خط سیر این روش را دنبال کنید تا به لیدرهای بزرگی برسید که از کمپانیهای بزرگ جدا می شدند و کمپانیهای نتورک جدیدی بنا می کردند. این روش با California Vitamins شروع شد که بعدها به Amway تبدیل شد، و سپس تعدادی از لیدرهایشان جدا شدند و Herbalife را ساختند، و سپس لیدرهای بیشتری جدا شده و دیگر کمپانیها را بنا کردند— و بدین شکل یک چیز یکسان در سرتاسر این صنعت آموزش داده شد... که عبارت بود از ساختن یک سازمان مصرف عمودی.

اگر آنچه شما آموزش می دهید این باشد که محصولات را مصرف کنید و افرادی هم بیابید که محصولات را مصرف کنند، آنگاه معمولاً یک سازمان 5000 نفری نیاز است تا بتوانید یک درآمد نسبتاً خوب داشته باشید.

اگر شما این روش را به افراد، آموزش می دهید و به آنها می گویید که می توانند پول در بیاورند، پس باید چیز دیگری هم به آنها بگویید که معمولاً نشنیده اند— باید حدود 5000 نفر در حال مصرف کردن محصول باشند تا آنها بتوانند پولی در بیاورند.

این چیزی بود که در دهۀ 80 آموزش داده می شد و سازمانهای مصرفی عمده فروشی بزرگ را بوجود آورد. اما این روزها به ایراداتی بر می خورم که نشان دهندۀ این است که ما باید تمرکز بیشتری روی سازمانهای فروش عمودی داشته باشیم.

JMF: یعنی روی خرده فروشی محصول، تأکید کنیم؟

Tim: بله، اما نه اینکه به یک سازمان فروش مستقیم تبدیل شویم. من می خواهم یاد بدهم که اگر بخواهم جان را به سازمانم بیاورم باید به وی آموزش دهم که چگونه واقعاً محصول را بفروشد و مطمئن شوم که او می تواند واقعاً محصولات را بفروشد.

کاری که ما با ندیرا کردیم این بود که بعد از آنکه او را آموزش دادیم مشتریهایمان را در برابر او قرار دادیم و او باید با 50 درصد از آنها ارتباط نزدیک برقرار می کرد، قبل از آنکه به او اجازه دهیم تا برود و مشتریهای خودش را بیابد. این نشان می دهد که ما چقدر به آموزشهایمان اطمینان داشتیم. زمانیکه او با 50 درصد از آنها ارتباط برقرار کرد، توانست برود و مشتریهای خودش را بیابد.

سپس، زمانیکه او درآمد مطمئنی از طریق مشتریها کسب کرد، فقط و فقط در همان زمان بود که به او اجازه دادیم تا کسی را وارد کرده و حمایتش کند. زیرا...

اگر او نتواند مشتری پیدا کند، چه چیزی را می خواهد به توزیع کنندۀ جدیدی که بعنوان عضو می گیرد، بیاموزد؟

JMF: و شما قبل از آنکه او را وارد کنید این کار را با او انجام دادید؟

Tim: ما او را وارد بیزینس کردیم و فوراً شروع کردیم به آموزش اینکه چگونه با مردم در مورد محصول صحبت کند.

JMF: پس شما نگذاشتید او فردی را وارد این بیزینس کند تا زمانی که مطمئن شوید او می داند چه کار می کند و نتایج آزمایش شده ای بدست آورده باشد.

Tim: دقیقاً. اگر من، تو را وارد مجموعه کنم و بگویم "برو عضو بگیر" واقعاً با آنها چه کار خواهی کرد؟ تو هم از آنها می خواهی که افراد دیگری را دعوت کنند تا با بیزینس، آشنا شوند و به همین ترتیب هر فردی که وارد می شود از افرادی که وارد می کند همین را می خواهد. آنگاه بزودی سازمانی به عمق 11 سطح خواهی داشت که هیچ کاری بجز مصرف کردن، نمی دانند!

من دوست ندارم به افراد بیاموزم که بفروشند و بفروشند و بفروشند؛ این در نتورک مارکتینگ، کارایی ندارد. من فقط می خواهم افراد بروند و به اندازۀ کافی، خریدار پیدا کنند تا هم این کار را بیاموزند و هم هرگز مجبور نباشند برای حفظ سطحشان (مثلاً دایموند یا پلاتینیوم یا...) ، خودشان محصول خریداری کنند. بدین طریق، شما آنها را وارد می کنید، و به آنها آموزش می دهید که چگونه مشتری پیدا کنند و چگونه توزیع کننده پیدا کنند— و البته شما هم می دانید همۀ این کارها را چگونه می توان انجام داد چون قبلاً آنها را انجام داده اید.

JMF: آیا یک قانون سرانگشتی وجود دارد برای اینکه بفهمیم یک فرد قبل از اینکه عضوگیری کند چند تا مشتری باید پیدا کرده باشد؟

Tim: به طرح درآمدزایی بستگی دارد. کاملاً به این بستگی دارد که tripwire چقدر باشد. (tripwire مقدار خاصی از محصول است (مثلاً به ارزش 100 دلار) که باید توسط توزیع کننده در یک بازۀ زمانی خاص (معمولاً یک ماه) مصرف شود(توسط خودش یا بازار مصرفش) تا صلاحیت دریافت کمیسیون خاصی را داشته باشد.)

مثلاً فرض کنیم که در طرح درآمدزایی شما، وقتی به مرز فروش 500 دلار برسید بتوانید از فروش زیرمجموعه هایتان 10 درصد کمیسیون دریافت کنید. پس شما باید آنقدر مشتری داشته باشید که میزان مصرف شما و آنها روی هم همیشه عدد 500 دلار را برآورده کند.

JMF: یک چیز در مورد تو هست که من تحسین می کنم و آن این است که اگر اثبات نکرده باشی که این روش، بارها و بارها در عمل جواب داده است، آن را انجام نمی دهی، و در موردش صحبت نمی کنی، و اجازه نمی دهی آن را انجام دهند. این مسئله به کار و آموزشهای تو اعتبار فوق العاده ای می دهد.

Tim: من دیده ام وقتی افرادی میل ندارند یا نمی توانند زیرمجموعه هایشان را آموزش دهند، چون واقعاً نمی دانند آن کاری را که انجام می دهند چگونه آموزش دهند، آنگاه در اکثر اوقات، سیستم را بگونه ای تغییر می دهند تا آموزشها را حذف کنند.

JMF: می توانی در این مورد مثالی بزنی؟

Tim: اگر من بگویم: "جان، یک لیست 200 نفری از افرادت بنویس و با آنها تماس بگیر و بگو چرا اینقدر هیجان زده هستی" و تو بگویی: "خوب، چطور این کار را انجام دهم؟" و من واقعاً ندانم، چون واقعاً نمی دانم که خودم چطوری موفق شده ام، آنگاه خیلی زود تصور خواهم کرد که تو خیلی انرژی من را می گیری و می روم تا فرد دیگری را بیابم.

چیزی که در نهایت، اتفاق می افتد این است که این افراد، سیستم را بگونه ای تغییر می دهند تا بتوانند از زیر آموزش دادن در بروند.

من معتقدم که هر کسی سعی کرده است که کار را ساده تر و ساده تر و ساده تر کند، و حالا این صنعت به جایی رسیده است که هیچ آموزش اصیل و جدی، واقعاً در جریان نیست.

معتقدم که یک استاندارد برای آموزش باید تدوین شود. یکبار یک آموزش معرفی کار، تدوین کردم؛ قبل از اینکه آن را در دسترس همه قرار دهم خودم با استفاه از آن، 200 نفر را وارد کردم. و دلیل اصلی که تماسهای زنده را در محصول جدیدم (دعوت کنندۀ حرفه ای) قرار داده ام این نیست که افراد، آنچه را که باید انجام دهند، بشنوند ، بلکه با گوشهای خودشان بشنوند تا بفهمند واقعاً جواب می دهد، آنهم با افراد زنده و حقیقی!

JMF: می خواهم این را اضافه کنم که دعوت کنندۀ حرفه ای، فقط تماسهای ضبط شده نیست، بلکه در میان آنها توضیحاتی هم می دهی، شبیه تفسیر یک گزارشگر. تو ما را قدم به قدم به جلو می بری و نشان می دهی که در هر گام از این فرایند، چه اتفاقی می افتد.

Tim: چون زمانیکه من سازمانم را می ساختم این همان چیزی بود که واقعاً جواب می داد.

افراد می خواهند مرا در حین عمل ببینند، بنابراین من هم از آنها می خواهم بیایند و در طول روز همراه من باشند. برای مدتی در حضور آنها با تلفن صحبت می کنم؛ سپس از آنها می خواهم که تماس بگیرند تا من عملکردشان را نقد و بررسی کنم؛ سپس من یک تماس می گیرم تا آنها بتوانند عملکرد مرا نقد و بررسی کنند.

سپس، برای اینکه بتوانند هر دو طرف مکالمه را با هم بشنوند، اجازه می دهم طرف دیگر را هم بشنوند. بنابراین آنها می توانند بشنوند که وقتی من در موقعیت آنها هستم چه کار می کنم.

سپس، شروع می کنم به ضبط کردن تماسها، تا بتوانم آنها را اجرا کرده و در جایی قطع کنم و بگویم: "این را شنیدی؟ اینجا دقیقاً همان زمانی بود که من فهمیدم بخش صلاحیت را پشت سر گذاشته ام. اینجا، وقتی او خندید، فهمیدم که خوب گرم گرفته ام." به این خاطر است که تماسها را قطع کرده و در لابلای آنها توضیح می دهم که هر گام چگونه رخ می دهد.

یکی از تماسها، خنده دار است، چون من خرابکاری کردم. فردی بود که ایرادی راجع به MLM داشت. ما حدود 20 دقیقه صحبت کردیم تا ایرادش را رفع کنم، و سپس یکراست رفتم سراغ دعوت کردن، بدون اینکه به عقب برگردم تا گام صلاحیت را تکمیل کنم— یعنی، کشف کنم که آن فرد چه می خواهد، چه نیاز دارد یا چه نمی خواهد.

حالا، در برنامۀ دعوت کنندۀ حرفه ای آموزش می دهم که هرگز این کار را انجام ندهند. وقتی ایراد را برطرف می کنید، باید بر طبق فرمول به عقب برگردید و از هر جایی که قطع کرده اید دوباره شروع کنید. بنابراین، دقیقاً در همان نقطه از تماس، من تماس را قطع کرده و گفتم:

"حالا، من بطور موفقیت آمیزی دعوت را انجام دادم، اما باید به شما بگویم که مردود شدم! چون، بله، او جواب مثبت داد، اما من حتی نمی دانم چرا او یک بیزینس می خواهد!"

چرا او می خواهد این کار را انجام دهد؟ نمی دانم! حالا، زمانیکه دوباره با او تماس بگیرم، چیزی ندارم که مرا راهنمایی کند!

http://jeyvision.blogfa.com/post-155.aspx

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت 9:6 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

.

وست ویژنی های عزیز، همراهان گرامی سلام.
همان طور که همگی شما مستحضر هستید، شرکت وست ویژن در تاریخ 24/11/1383 به ثبت رسید و در تاریخ 17/12/ 1383 فعالیت خود را به طور رسمی آغاز نمود.
بعضی از وست ویژنی ها هر سال روز ثبت و بعضی دیگر هم روز آغاز فعالیت شرکت را به عنوان سالگرد وست ویژن جشن می گیرند و بنده هم تصمیم دارم در فاصله ی 24/11/1386 تا 17/12/1386 نگاهی بر فعالیت ها و دستاوردها و سیاست های کاری وست ویژن با عنوان "از ثبت تا آغاز فعالیت" بیندازم.
قبل از هر چیز می خواهم توجه شما را به تحلیلی که در اوایل سال 1386 توسط مدیر محترم وبلاگ
The Best Of Leaders ارائه شد، جلب کنم:

بحران یا "تعدیل نیرو"!؟

چند ماهی است که با توجه به سکوت معنی دار وست ویژن و تعطیل شدن برخی از وبلاگ ها ، عده ای تصور می کنند وست ویژن دچار بحران شده است. دشمنان وست ویژن معتقدند که این بحران یک "بحران خود ساخته" است و دلیلش هم این است که شرکت قصد دارد پلان سیلور را تعطیل کند و فقط روی پلان اینترنشنال فکوس کند. عده ای دیگر هم معتقدند که مدتهاست در پلان سیلور اتفاق جدیدی نیفتاده است و با توجه به اینکه اعضای وست ویژن به خبرهای خوب عادت کرده اند ، این سکوت چند ماهه - مجموعه ها را دچار یک افت نسبی کرده است.

تحلیل The Best Of Leaders از این موضوع این است که سکوت وست ویژن اصلا به معنی "بحران" نیست. در واقع به نظر می رسد که وست ویژن به دلایل مختلفی در حال "تعدیل نیرو" است و این تعدیل نیرو احتمالا تا روز همایش ادامه خواهد داشت! تعدیل نیرو یک اصطلاح مدیریتی است و زمانی رخ می دهد که یک سازمان بنا به دلایلی تصمیم می گیرد عده ای از اعضای خود را از کار برکنار کند!! شاید این موضوع برای شما کمی عجیب باشد و از همین ابتدا در مقابل آن موضع بگیرید! اما به هر حال این یک تحلیل است و شاید دیدگاه نگارنده - نسبت به این موضوع - کاملا غلط باشد.

تقریبا اکثر شرکتها به دلیل مشکلات مالی و جلوگیری از ورشکستگی ، تعدیل نیرو می کنند تا به این ترتیب تعداد کارمندانشان با میزان در آمد حاصل از تولید سالیانه آنها همخوانی داشته باشد. اما همانطور که می دانید در بازاریابی شبکه ای - "نیروی کار" یا همان نیروی انسانی حرف اول را می زند و هر چه تعداد افراد بیشتر باشد ، شرکت درآمد بیشتری خواهد داشت. بنابراین این تصمیم نه تنها برای وست ویژن سودی ندارد ، بلکه شاید خسارتهای زیادی هم در بر داشته باشد. پس این تعدیل نیرو جنبه مادی ندارد!

به عقیده نگارنده - شرکت وست ویژن با سکوت چند ماهه و البته معنی دار خود ، شرایطی را بوجود آورده است تا افرادی که به کار خود و اهداف وست ویژن ایمان ندارند و مدام به دنبال بهانه هستند یکی یکی این شرکت را رها کنند!! البته این به این معنی نیست که هر کس وست ویژن را رها کرده ، به کار خود ایمان نداشته است. اما متاسفانه افراد زیادی هستند که فقط تا زمان دریافت پورسانت ، پرچم دار وست ویژن هستند و به محض اینکه مجموعه آنها متوقف می شود به یکی از "دشمنان" وست ویژن تبدیل می شوند!!

با توجه به اینکه وست ویژن به زودی وارد مرحله جدیدی از فعالیت خود می شود ، افرادی را می خواهد که حتی در شرایط بحرانی هم ایمان خود را از دست ندهند. وگرنه برگزاری همایش ، روحیه دادن و حتی جو دادن به مجموعه ها برای شرکت بزرگی مثل وست ویژن کار سختی نیست!
 

و واقعا چه تحلیل به جا و درستی بود. وست ویژن دقیقا همان راهی را پیش گرفته بود که اشاره شد.
وست ویژن از ابتدای سال سوم فعالیت خود یعنی همان اواخر سال 1385 آگاهانه دست به کاری بزرگ با ریسک بالا و ضرر مادی بسیار زد تا دوست و دشمن را جدا کند و همراهان واقعی خود را بشناسد.

همان طور که آقای دکتر بابائی هم اعلام کردند، هر شرکتی در دوران فعالیت خود دچار "خمودگی بازار" می شود و این خمودگی حتی اگر قرار نبود در این شرایط در وست ویژن ایجاد شود، ایشان خود کاری کردند تا وست ویژن به این حالت درآید و پس از پشت سر گذاشتن این دوره با افرادی که به کار خود و اهداف وست ویژن ایمان دارند، به ادامه ی فعالیت بپردازد و جالب اینجاست که آقای دکتر معتقدند هنوز 280 هزار جایگاه در وست ویژن باز است و افراد زیاد دیگری هستند که باید از وست ویژن بروند و می روند. به امید روزی که همه ی وست ویژنی ها با ایمان و افتخار کامل و با عشق به کار خود بنگرند.

http://www.esfahanmastersteam.blogfa.com/post-870.aspx

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/07ساعت 8:58 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

هيجان

Power of Fear

 

اولين قانون طبيعت اين است كه تو از هر چه هراس داشته باشي همان را به طرف خودت جلب مي كني.

چرا؟!

هيجان قدرتي دارد كه جذب ميكند .تو از هر چه شديدا بترسي آن را تجربه خواهي كرد .مثلا حيوان فورا متوجه ميشود كه تو از او وحشت داري. هيچكدام از اين ها تصادفي اتفاق نمي افتد .تصادفي در عالم هستي وجود ندارد. هيجان انرژي در حركت است. وقتي تو انرژي را جا به جا مي كني انرژي ايجاد ميكني. اگر به اندازه كافي انرژي جا به جا كني ماده به وجود مي آ وري . ماده انرژي متراكم است كه جا به جا شده و به آن فشار وارد شده است.

فكر انرژي خالص است . هر فكري كه تو اكنون داري يا قبلا داشتي يا در آينده خواهي داشت خلاق است. انرژي حاصل از فكر هرگز نمي ميرد .اين انرژي از فكر تو و ذهن تو وارد عالم هستي مي شود و براي ابد ادامه پيدا مي كند. همه افكار به هم مربوط هستند. افكار با هم تلاقي پيدا مي كنند. در مسير اعجاب انگيزي از انرژي با هم تقاطع پيدا مي كنند و نقش بديع و زيبايي از پيچيدگيهاي غير قابل باور به وجود مي آورند . همات طور كه دو چيز مشابه همديگر را جذب مي كنند دو انرژي مشابه هم يكديگر را جذب مي كنند .و توده اي از انرژي مشابه به وجود مي آورند.

بنابراين حتي افراد معمولي اگر فكرشان(دعا. اميد. آرزو . .رويا .ترس) به اندازه كافي قوي باشد ميتوانند نتايج شگفت انگيزي را به وجود آورند.

زندگي نميتواند به هيچ طريق ديگري خودش را نشان دهد جز آن طريقي كه تو تصور ميكني خودش را نشان خواهد داد .تو با فكر كردن خلق مي كني.

پس هميشه به بهترينها فكر كن

http://www.team-vast.blogfa.com/post-182.aspx

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/05ساعت 8:7 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  |