تبليغاتX
کاویان خرم آباد

کاویان خرم آباد

اولین فروشگاه اینترنتی

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت 8:52 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

زن نظافتچى

 

من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: ?نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟?
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.

 

 

کمک در زير باران
 

 

يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
 

زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
?از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم.?

 

ارادتمند
خانم نات کينگ‌کول

  

هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد

 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
 

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

 

 

مانعى در مسير

  

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
 

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!
?هر مانعى= فرصتى >>

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 8:46 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

 

 بيانيه ي جهاني(( براي خودارزش قايل شدن))

درسراسرجهان هيچ شخص ديگري مانند ((من)) وجود ندارد.اين من هستم با تمام خصوصياتي كه مرامي سازد وبا تمام استعدادهايي كه در من وجود دارد.

من مسوول خود هستم و خدا تمام چيزهايي را كه بايد((اينجا)) و(( اكنون)) داشته باشم، به من بخشيده است.

((من )) قادرم بهترين باشم. مي توانم انتخاب كنم تا دوست داشته باشم .شايسته و صلاحيت دار باشم وبراي زندگي خود معنا و مفهوم پيدا كنم و به نظم جهان پي ببرم . مي توانم خود را در جهت مثبت پرورش دهم ودر نهايت هماهنگي وآرامش با خود، ديگران نيزخداي خويش در ارتباط باشم.

من لايق پذيرفته شدن و  مورد احترام و محبت ديگران قرار گرفتن هستم.

من دوست داشتن خودرا باور مي كنم و تصميم گرفته ام كه از امروز به طور واقعي زندگي كنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/28ساعت 8:21 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

 

العاقل لا ینخدع.

خردمند از هیچ کس فریب نمی خورد.

A wise man will not be deceived by any body

 

ثروه المال تطغی و تردی و تفنی

مال بسیار آدم را سرکش می کند؛ نابود می سازد و آخر می شود.

Too much wealth makes a man arrogant; finishes him and will itself be finished at last.

 

اللذه تلهی الهوی تردی.

خوشی آدمی را غافل می کند و هوسرانی دچار مرگش می سازد.

Pleasure makes man neglectful and sensuality destroys hi

 

الصدق لسان الحق.

راستی ؛ زبان خداوند است.

Truthfulness is God slanguage.

 

انفع الکنوز محبه القلوب.

دوستی دلها سودمندترین گنج است.

Friendship is the most profitable treasure.

 

اعدل تحکم اشمح تکرم.

درعدل بکوش تا فرمان بدهی و بخشش کن تا گرامی باش.

Do justice and com mand, be generous and dignified.

 

انفع العلم ما عمل به.

سودمندترین علم آن است که بدان عمل شود.

The most useful knowledge is that which one puts

practice

 

اعقل الناس من اطاع العقلائ.

خردمندترین مردم کسی است که از خردمندان پیروی کند.

The wisest peraon is the one who follows the . wise

 

لا تسرعن الی الغضب فیتسلط علیک با لعاده.

زود خشمناک مشو زیرا به خشم خوی خواهی گرفت.

Do not get angry too soon , for you will be habituated to it

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/23ساعت 10:9 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

كوچكترين احساس توانايي و كوچكترين اقدام شما ، نوعي اعتماد به نفس است ، كه حد آن نسبت به احساس و اقدام شما متفاوت است . مثلا همين كه شما از خانه بيرون مي آييد كه نان بخريد ، يعني ابتدا در منزل تصميم گرفته ايد نان بخريد ، احساس توانايي انجام اين كار را در خود يافته ايد و سپس اقدام نموده ايد . همين احساس و اقدام محدود عملا يك نوع خودباوري است . بنابراين همه افراد بدون استثناء از اعتمكاد به نفس برخوردار هستند . اما يكي آن را بيشتر پرورش داده و يكي كمتر . شكرگزاري از هر خصلت و ويژگي مثبتي ، هم نوعي توجه است و هم نوعي پذيرش و تكرار . از خصلتهاي مثبت خود شكرگزاري كنيد تا با اين تلقين و توجه و پذيرش ، آن خصلت در شما گسترش يابد . به خاطر اعتماد به نفسي كه داريد ،خدا را شكر كنيد . شكرگذاري به شما احساس بودن و داشتن مي دهد كه اين احساس خود منجر به افزايش اعتماد به نفس شما مي شود ، چون شما به خاطر آنچه داريد شكر مي گوييد در حقيقت شكرگزاري هم نوعي تلقين به نفس است و هم نوعي توجه و تكرار و هم نوعي رضايت خاطر و پذيرش

. شكرگزاري از يك نعمت،ممكن است به شكلهاي گوناگون زير باشد :

1ـ سپاس مستقيم از خدا

2ـ گفتگو از آنچه كه داريد

3ـ استفاده از موهبتها

4ـ كمك به ديگران

 

براي هر خصلت و توانايي كه داريد ،شكرگزار باشيد . هرگز نگوييد اعتماد به نفس ندارم . به خاطر همين اعتماد به نفس موجود خود خدا را شكر كنيد . از همين الان ،برنامه اي بريزيد و شكرانه اعتماد به نفس خود را به جاي آوريد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 9:13 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

 تفكر ، باعث جذب و خلق مي شود . اصولا فكر شما داراي خاصيت جذب مغناطيسي است . شما در مورد هر چيز كه فكر كنيد ، تابشهاي ذهني شما با خاصيت جذب مغناطيسي ،به دنبال جذب و خلق آن ذهنيت است ، به شرط آنكه اين ارتعاش و تابش در شما تداوم يابد . براي پرورش اعتماد به نفس ، هر صبح و هر شب و حتي هر وقت كه در طول روز ، فرصت يافتيد ، بدان فكر كنيد . تفكر شما جذب و خلق شما را سبب مي شود و شما كم كم اين ويژگي مثبت را در خود مي بينيد . براي از بين بردن عادتهاي بد ، مناسبترين راه ، فكر كردن به عادتهاي خوب مقابل آن عادتها است . مثلا كسي كه مي خواهد عادت دروغ گويي را ترك كند ، مناسبترين راه اين است به راستگويي عادت كند . اگر او فكر كند كه چقدر دروغگوست ، در واژه دروغگويي غوطه ور مي شود و عملا آن را جذب و خلق مي كند . تنها و تنها به مفهوم اعتماد به نفس فكر كنيد و مدام از خود بپرسيد كه اعتماد به نفس يعني چه ؟ چه كساني اعتماد به نفس بالا پيدا مي كنند. آنها كه از اعتماد به نفس سرشارند ، چگونه اند ؟اعتماد به نفس در زندگي ، تا چه حد موثر است ؟ و با اين سئوالات ،مدام به تفكر درباره اعتماد به نفس مشغول شويد . درباره اعتماد به نفس فكر كنيد تا به سمت آن كشيده شويد .

در طول روز هر وقت كه فرصت شد ، به اعتماد به نفس و ويژگيهاي مثبت آن فكر كنيد ، چند روزي تنها و تنها به مفهوم اعتماد به نفس فكر كنيد و ويژگيهاي منفي خود را نيز مدتي فراموش كنيد . بعد از مدتي خواهيد ديد ،هم اعتماد به نفس بيشتري پيدا كرده ايد و هم به سمت ويژگيهاي مثبت كشيده شده ايد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/21ساعت 10:27 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

طلوع میکند آن آفتاب پنهانی


Solar Eclipse

 

بدون شرح .....

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 7:6 PM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

nafahat.ir                ایام شهادت حضرت فاطمه(س) را تسلیت عرض می کنم

قبل از خواندن این داستان حدیثی از امام حسین(ع) می آورم، که فرمود:((فَإذا مُحصُّوا بِالبَلاء قَلّ الدَّیّانونَ)) (آنجا که آزمایش پیش آید دینداران اندک خواهند بود.) خداوند عاقبت ما را به خیر کند.

((خانۀ آیشه ماتم کده است. علی (ع)، فاطمه(س) عباس، زبیر، فرزندان فاطمه حسن، حسین دختران او زینب و ام کلثوم اشک می ریزند.
علی (ع) به همکاری اسماء بنت عمیس مشغول شست و شوی پیغمبر(ص) است. در آن لحظه های دردناک بر آن جمع کوچک چه گذشته است؟ خدا می داند. کار شستشوی بدن پیغمبر(ص) تمام نشده، بانگی بگوش می رسد:الله اکبر.
علی به عباس:
_عمو. معنی این تکبیر چیست؟

_معنی آمن این است که آنچه نباید بشود شد.

دیری نمی گذرد که بیرون حجرۀ عایشه همهمه و فریادی بگوش می رسد. فریاد هر لحظه رساتر می شود:
_بیرون بیایید! بیرون بیایی!وگرنه همه تان را آتش می زنیم!
دختر پیغمبر(ص) بدر حجره می رود. در آنجا با عمر روبرو می شود که آتشی در دست دارد.

_عمر! چه شده؟ چه خبر است؟

_علی(ع)، عباس و بنی هاشم باید به مسجد بیابند و با خلیفه بیعت کنند!
_کدام خلیفه؟ امام مسلمانان هم اکنون درون خانۀ آیشه بالای سر پیغمبر(ص) نشسته است.
_از این لحظه امام مسلمانان ابوبکر است. مردم در سقیفۀ بنی ساعده با او بیعت کرده اند. بنی هاشم هم باید با او بیعت کنند.
_و اگر نیایند؟
_خانه را با هر که در او هست آتش خواهم زد مگر انکه شما هم آنچه مسلمانان پذیرفته اند بپذیرید.

-عمر می خواهی خانۀ ما را آتش بزنی؟
_آری.

این گفتگو به همین صورت بین دختر پیغمبر(ص) و صحابی بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است یا نه؟ خدامی داند.
اکنون که مشغول نوشتمن این داستان هستم، کتاب ابن عبدربه اندلسی(عقدالفرید) و انساب الاشراف بلاذری را پیش چشم دارم داستان را چنانکه نوشته شد از آن دو کتاب نقل می کنم. بسیار بعید بلکه نا ممکن به نظر می نماید چنین داستانی را بدین صورت هواخواهان شیه یا دسته های سیاسی موافق آنان ساخته باشند، چه دوستداران شیعه در سده های نخستین اسلام نیرویی نداشته و در اقلیت بسر می برده اند.))[ زندگانی حضرت فاطمه(س)٬ سید جعفر شهیدی٬ دفتر نشر فرهنگ اسلامی]

 

و آن بزرگوار در بستر مرگ اینچنین فرمود:

(( بخدا سوگند! اگرپای در میان می نهادند و علی را در کاری که پیغمبر(ص) به عهدۀ او نهاد می گذاردند، آسان آسان آنان را به راه راست می برد و حق هریک را بدو می سپرد...

اگر چنین می کردند، درهای رحمت از زمین و آسمان بر روی آنان می گشود. اما نکردند...

 و آنچه نباید بکنند کردند. اکنون لختی بپایند! و ببینند چه آشوبی برخیزد و چه خونها بریزد...!))

 

منظومۀ محبت زهرا و آل او

بر خاطر کواکب ازهر نوشته اند

دوشیزگان پرده نشین حریم قدس

نام بتول بر سر معجر نوشته اند

[خواجوی کرمانی،دیوان]

نقل از

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 7:5 PM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

حضرت فاطمه عليهاالسلام بعد از پدر بزرگوارش چند ماهي بيشتر زندگي نكرد در همان مدت كوتاه بقدري گريه كرد كه او را يكي از بكائين زياد گريه كنندگان شمردند هيچگاه خندان ديده نشد گريه هاي زهرا علل و عوامل متعددي داشت مهمترين چيزي كه روح حساس و غيور بانوي بزرگ اسلام متعددي داشت مهمترين چيزي كه روح حساس و غيور بانوي بزرگ اسلام را ناراحت مي ساخت اين بود كه مي ديد ملت جوان اسلام از مسير حقيقي و طريق مستقيم ديانت منحرف شده در راهي افتاده كه پراكندگي و بد بختي از نتايج حتمي آنست .
حضرت زهرا چون پيشرفت هاي سريع اسلام را ديده بود انتظار داشت كه به همان منوال پيشرفت كند و در مدت كوتاهي كفر و بت پرستي را از بين ببرد و دستگاه ظلم و بيداد گري را برچيند . ولي با پيش آمد غير مترقب غصب خلافت كاخ اميدش يك مرتبه درهم فروريخت .
روزي ام سلمه بر فاطمه عليها السلام وارد شد عرض كرد : اي دختر رسول خدا شب را چگونه صبح كردي ؟ فرمود با غم و اندوه گذراندم پدرم را از دست داده ام خلافت شوهرم غصب شده و بر خلافت دستور خدا و رسول امامت را از او گرفتند زيرا از علي عليه السلام كينه داشتند چون پدرانشان را درجنگ بدرو احد کشته بود .
علي (ع) مي فرمايد : فاطمه (س)روزي پيراهن پدرش را از من خواست . وقتي پيراهن را به او دادم بوئيد و بوسيد و گريست تا بيحال شد . وقني چنين پيراهن را از او مخفي نمودم .
روايت شده وقتي رسول خدا از دنيا رفت ، بلال مؤذن مخصوص آن حضرت ديگر اذان نگفت . روزي فاطمه پيغام فرستاد : آرزو دارم يک مرتبه ديگر بانگ مؤذن پدرم را بشنوم . بلال بر طبق دستور فاطمه شروع به اذان کرد . گفت : الله اکبر ، اللهاکبر . فاطمه به ياد روزگار پدر افتاد ، نتوانست از گريه خود داري کند .




فاطمه در بستر بيماري

امام صادق(ع) فرمود : در اثر ضرباتي که قنفذ بر پيکر نازنين زهرا وارد ساخت سقط جنين کرد و بدان علت يوسته رنجور و ضعيف مي گشت تا اينکه رسما" بستري شد و در خانه خوابيد و اميرالمؤمنين و اسماء بنت عميس از آن حضرت پرستاري مي نمودند .
يک روز گروهي از زنان مهاجر و انصار به عيادتش رفتند عرض کردند : اي دختر رسول خدا حال شما چطور است ؟ فرمود : به خدا سوگند ! به دنياي شما علاقه ندارم ، از مردانتان دلگيرم ، بعد از اينکهامتحانشان کردم بدورشان افکندم و از دستشان ملول و مکدر هستم . اف بر عقيده سست و رأي متزلزل و سستي و بي حالي آنها .


اندوه فراوان
علت رنجوري و ناتواني روز افزون زهرا تنها بيماري نبود ، بلکه افکار و غم و غصه هاي فراوان ، مغز و اعصاب آن بانوي عزيز را فشار مي داد . گاهي که در اطاق کوچک خويش بر پوستي آرميده و بالشي که از علف پر شده بود به زير در سر داشت ، افکار گوناگون بر آن حضرت حجوم مي آورد . آري امثال اين افکار ناراحت کننده بود که زهراي عزيز را رنج مي داد و روز به روز رنجورتر و ضعيف تر مي شد .




وصيت فاطمه

بيماري زهرا در حدود چهل روز طول کشيد ولي روز به روز حالش سخت تر مي شد و کسالتش شدت ميافت . يک روز به علي گفت : پسر عموي مهربان ، آثار وعلائم مرگ را در خودم مشاهده مي نمايم . گمان مي کنم عنقريب به پدرم ملحق گردم ، مي خواهم وصيت کنم . علي در کنار بستر فاطمه نشست و اطاق را خلوت کردند . فرمود : اي دختر پيغمبر به هر چه دلت مي خواهد وصيت کن ويقين داشته باش که به وصيت تو عمل خواهم کرد .
حضرت زهرا در اين مذاکره کوتاه برنامه دوران زندگي زناشويي خويش را درچند جمله مختصر خلاصه کرد : مقام صداقت و پاکدامني و اطاعت از شوهر را به ياد همسرش آورد . علي (ع) نيز از زحمات و موقعيت علمي و پرهيزکاري و صداقت و درستي همسر عزيزش تقدير کرد . مهر وعلاقه بي پايانش را نسبت به او ابراز داشت .

فاطمه به موضوعات زير وصيت نمود
1- اي پسر عمو ! مردها بدون زن نمي توانند زندگي کنند ، شما نيز ناچاريد زن بگيريد . خواهشمندم بعد از من ، با امامه دختر خواهرم ازدواج کن ، زيرا نسبت به اطفال من کهربان است .
2- فرزندانم يتيم مي شوند با آنان مدارا کن .
3- براي من تابوتي نهيه کن که در موقع حمل جنازه ، بدنم پيدا نباشد . و طرز ساختمانش چنين و چنان باشد .
4- مرا شبانه غسل بده و کفن کن و به خاک بسپار .
5- به هر يک از زنان رسول خدا دوازده وقيه بده .
6- به هريک از زنان بني هاشم دوازده وقيه بده .
7- به امامه دختر خواهرم نيز چيزي بده .



در مورد تاريخ وفات وقبر فاطمه

مجلسي در کتاب بحارالانوار از فضه کنيز زهرا و از کتاب روضة الواعظين و از ابن عباس روايت نموده که گفته اند زهرا بعد از پدر چهل روز زندگي کرد .
ودر همان کتاب به نقل از امام محمد باقر مي گويد: شش ماه بعد از وفات پدر زندگي کرد .
ابن شهر آشوب در مناقب قول به چهار ماه را حکايت کرده است .
امام محمد باقر مي فرمايند : نود و پنج روز بعد از مرگ پدر زندگي کرد .
مجلسي در بحار قول به دو ماه و هشت ماه و صد روز حکايت کرده وقولهاي ديگري که در اين باره آمده است .

قبر فاطمه
بعضي گفته اند در روضه رسول خدا مدفون است .
مجلسي از ابن بابويه نقل کرده که فرمود: نزد من به صحت رسيده که فاطمه را درخانه اش دفن کرده اند .
صاحب کشف الغمه مي نويسد : مشهور آنست که فاطمه را در بقيع دفن کردند .
ابن جوزي مي نويسد : بعضي گفته اند که زهرا در کنار خانه عقيل مدفون شده است .
در بين اين احتمالات احتمالات اوليه درست است .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 7:3 PM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

چهارده خرداد سالروز رحلت روح خدا خمینی کبیر و نیز سالروز قیام پانزدهم خرداد  را بر امت عزادار تسلیت می گوییم.

 

به اطلاع اعضای گرامی می رساند که روزهای چهاردهم و پانزدهم خرداد سایت وست ویژن بسته بوده و از حالت سرویس دهی خارج می شود

سایت رسمی شرکت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 10:57 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

امرسون مي گويد: مردان بزرگ ، کساني هستند که مي دانند انديشه ها برجهان فرمان مي رانند.

انديشه هاي ما سرنوشت ما را رقم مي زنند . آن چه امروز هستيم ، ثمره انديشه هاي ديروز ماست و فردا چيزي جز انديشه هاي امروز ما نيست .شادي و خوشبختي ما ، امکانات و توانايي هاي ما و حتي ميزان موجودي بانکي ما به نوع تفکر ما بستگي دارد .و بدانيد که در بزرگ انديشي و خوش بيني ؛ افسوني نهفته است ! براي رسيدن به هر چيز ، نيازمند ابزاري هستيم و براي موفقيت ، به انديشه هاي استوار نيازمنديم . پس ، از همين حالا شروع کنيد !بزرگ بينديشيد تا بزرگ زندگي کنيد . بزرگي زندگي ، در خوشحالي و کاميابي است.

ادموند اسپنسر مي گويد : اين ذهن ماست که ما را شاد يا ناشاد ، بدبخت يا سعادتمند و غني يا فقير مي سازد. هرگز خود را دست کم نگيريد و از همه توان خود براي رسيدن به موفقيت استفاده کنيد. به اين سخن ژرف بينديشيد که : زندگي کوتاه تر از آن است که بخواهد دست کم گرفته شود. مردم غالبا اين حقيقت بزرگ را از ياد مي برند که براي رسيدن بايد اولين قدم را بردارند و سپس خود را براي برداشتن قدم هاي بعدي آماده کنند .


يک روانشناس سوئدي مي گويد : موفقيت هاي بزرگ هنگامي نصيب ما مي شوند که از شروع هاي کوچک راضي باشيم. همواره بايد به ياد داشته باشيم که :همه راه ها از نخستين گام آغاز مي شود .و اين گام اول است که دشوار است . و در واقع کسي که به پشت در رسيده است ، تقريبا نيمه سخت سفر را پشت سر گذاشته است.

مشکل اساسي اين است که ما از حد آرزو کردن فراتر نمي رويم و اکثرا در برداشتن اولين گام دچار ترديد هستيم بي آن که بدانيم چه فسوني در همين گام نخست نهفته است .مساله اينجاست که بيشتر مردم از برداشتن اولين گام پروا دارند و اين بزرگترين خطاي آنهاست .

آنتوني رابينز در کتاب به سوي کاميابي معتقد است : ساختمان مغز و اعصاب افراد بشر کم و بيش شبيه به هم هستند ، پس اگر کسي در نقطه اي از دنيا توانسته است کاري بزرگ انجام دهد ، ديگري هم که داراي مغز و اعصاب مشابه اوست مي تواند عينا همان کار را انجام دهد و به همان نتيجه برسد ، به شرط آن که ؛ دقيقا از همان راهي که او رفته ، برود و طرز فکر و رفتارش شبيه به او باشد و اين همان مشاهده الگوهاي موفق است.

در مسير رسيدن به موفقيت هرگز نبايد آرزو کردن را با اعتقاد داشتن اشتباه گرفت . آرزو نمي تواند جاي ايمان را بگيرد .يک روان شناس مي گويد : همواره سعي کنيد آرمان هاي بزرگ داشته باشيد ، نه آرزوهاي بزرگ. مسلما کسي که معتقد است نمي توان به اين آرزوها رسيد ،قادر نخواهد بود پله هايي را که به اوج موفقيت مي رسند کشف کند .انديشه و رفتار چنين افرادي ، از حد رفتار و انديشه هاي افراد متوسط فراتر نمي رود .

انديشه مثبت و خلاق ، نخستين گام براي رسيدن به موفقيت است و هيچ کس ادعا نمي کند که به صرف انديشيدن يا آرزو کردن همه چيزهاي ناممکن ، ممکن مي گردند . اما بزرگ ترين گام براي رسيدن به موفقيت هاي عظيم ، کشف اين حقيقت است که "ايمان قادر است کوه را از جا بلند کند.ايمان در دوران ما حتي مي تواند کارهايي عظيم تر از جابه جايي کوه ها انجام دهد .اگر دانشمندان ما شهامت ، علاقه و ايمان به فتح فضا را نداشتند ،هنوز ماه تسخير نشده بود .

دکتر بهنام غفاري مي گويد : در مورد نيروي انگيزشي ايمان مي توان گفت که همه چيز از انديشه ها و باورهاي ما ناشي مي شود و برزبان ما جاري مي گردد. بنابراين بايد ذهن و زبان خود را هدايت کنيم زيرا انديشه ، زيربناي عمل است. متاسفانه بسياري از مردم گرايش ناخودآگاهي به شکست دارند ؛ آنها دوست دارند خود را فرسوده ببينند و نشان دهند که به هر دري زده اند و نيرو و انرژي خود را به پايان رسانده اند .طوري حرف مي زنند که گويي از خود دست کشيده اند .اما کافي است نگرش خود را اصلاح کنند و شروع به بهره برداري از امکانات و توانايي هايشان نمايند .در واقع با تغيير نگرش و خودباوري ، به يک ذخيره انرژي استخراج نشده مي رسند ؛ گويي به يک پس انداز دست نخورده و عظيم دست مي يابند .

مثبت نگري و خوش بيني ، بهترين و ارزان ترين سرگرمي و درعين حال مهمترين ابزار براي رسيدن به موفقيت است .هرگز اجازه ندهيد افکارتان عليه شما به کار افتد ! اجازه ندهيد زبان شما به زيان شما بچرخد ! نيروهاي خود به ويژه ذهن و زبان خود را به خدمت بگيريد و از هرانديشه و هر کلام ، پله اي براي تعالي و پيشرفت خود بسازيد .ذهن انسان کارگاه انديشه است ، کارگاهي که کارش توليد انديشه است .کافي است اسير ياس شويد و با کلمات منفي ، دمار از روزگار خود درآوريد به جاي آن که بگوييد :امروز ، روز بدي است. بگوييد : معرکه است و من امروز مي توانم چند کار عقب مانده را جلو بيندازم. بدانيد که ؛ نخستين ايستگاه انديشه ، ايمان داشتن به توانايي هاي خويشتن است . به خود بگوييد که شخص منحصر به فردي هستيد و خود را باور داشته باشيد.چون اگر شما خودتان را باور نکنيد ، براي ديگران نيز مشکل است که شما را آن طور که شايسته است باور داشته باشند .افکار اميد بخش را جايگزين انديشه هاي ياس آور نماييد .وقتي فرصتي به شما روي آورد ، به خود بگوييد :مي توانم انجامش دهم . فراموش نکنيد که ايده ها و نقشه هاي بزرگ ، گاه آسانتر از نقشه هاي کوچک هستند!

و نکته آخر اينکه : اين شماييد که بايد از فرصت ها بهره مند شويد و هنر تماشا کردن و ديدن را بياموزيد .متاسفانه اکثر مردم تماشاگران خوبي نيستند . در حالي که از مشاهده اطراف خود ، درس هاي ارزنده اي خواهيد آموخت .فرانک تايگر مي گويد :هنر گوش دادن را فرابگيريد ؛ فرصت ها گاه به آهستگي در مي زنند. همانا خوشبختي بزرگ را بايد پشت لحظه هاي کوچک زندگي صيد کرد .اصول موفقيت را به صورت عادت درآوريد هر چه بيشتر آن ها را تمرين کنيد.

http://www.vastvisionworld.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 10:21 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

اولین نمایشگاه بین المللی ، تخصصی بازاریابی شبکه ای

  کشور امارات ، شهر دبی در تاریخهای 17 الی 19 ماه می سال 2008 (27 تا 29 اردیبهشت سال جاری )شاهد برپایی نمایشگاهی با عنوان Direct Selling Festival  بود.

به گزارش سایت  این نمایشگاه ، در این نمایشگاه شرکتهای بازاریابی شبکه ای و همچنین شرکتهای ارائه دهنده سرویس در این زمینه شرکت کرده بودند.

همچنین از برنامه های جانبی این نمایشگاه می توان به برگزاری کنفرانس و دوره های آموزشی توسط اساتید برجسته در این صنعت و جلسات آشنایی کوتاه از طرف شرکتهای حاضر درنمایشگاه برای معرفی محصولات و سیستم کاری خود اشاره نمود .

http://www.esfahanmastersteam.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 9:39 PM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

بابا نان نداد... بابا نمیتونه که واسه بچه هاش نان بیاره... بابا از بچه هاش خجالت کشید...

 

امین از اکرم جدا شد... امین نامردی کرد زد زیر قولش... اکرم تنها شد...

 

کبری بالاخره تصمیمشو گرفت... تصمیم گرفت واسه اینکه دیگه گشنه نمونه بره پیش امیرای دبی... کبری رفت... کبری دیگه برنگشت...مامانش سکته کرد مرد

 

حسنک همه ی گاو و گوسفنداشو فروخت تا خرج دوا دکتر مامانشو جور کنه... حسنک دیگه گاو و گوسفندی نداره که براش ما ما و بع بع کنن... حالا حسنک مونده و یه مادر پیر و مریض...

 

کوکب خانم ماست و کره و پنیر نداشت که بذاره رو سفره... کوکب خانم خونه ایی نداره که هرروز اونو تمیزکنه...

 

آن مرد زیر باران نیامد... آن مرد خیلی وقته که معتاد شده و افتاده گوشه ی خونه...

 

چوپان دروغگو خیلی وقته که دیگه دروغ نمیگه اما هیشکی باور نمیکنه... اینجا کسی نمیگه که آدما میتونن خوب بشن که آدما میتونن عوض بشن... هیشکی نمیخواد قبول کنه که چوپان دروغگو دیگه دروغ نمیگه...

 

دهقان فداکار رفت جنگ... رفت که از مملکتش دفاع کنه...رفت که غیرتشو نشون بده رفت و دیگه برنگشت...

 

یه جمله ی قشنگ

  آرامش را از کودکان بیاموزید. ببینید چگونه آنها درست در همان لحظه ایی که هستند زندگی میکنند و لذت میبرند ! وانمود کنید شما هم می توانید مثل آنها باشید.

 

یه جمله ی قشنگ

با خودت تکرار کن: من به آینده علاقه دارم زیرا بقیه ی عمرم را باید در آن بگذرانم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 11:26 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

 

نشسته بودم و همه جور فکر ریز و درشت ذهنم را پر کرده بود.از لابه لای افکارم که همچون بازار شام به هم ریخته بود راهی گشودم وبه سبد نشاطم سری زدم ذره ای نشاط را درون آن دیدم که با غم در آمیخته بود.

 پالایششان دادم وذرات غم رااز آنها جدا کردم وبه سطل زباله ریختم.با خود گفتم یادم باشد اینها را منهدم کنم که خدای ناکرده آسیبی به محیط نزند و مجددا ذرات پالایش شده را در جای خود گذاشتم. به اطراف خود نگریستم تا سهم خود را از نشاط هر کجا که یافتم جمع آوری کنم وآنها را به سبد نشاط خود انتقال دهم.

دخترک شادابی را دیدم که با تحرک زیاد عوامل نشاط را دور خود جمع کرده ودر حال بازی و تفریح است.به بهانه ای نشاط آفرینی میکند.از سر وکول پدرش بالا می رود.از گردنش آویزان می شود وحرفهای پر ازمهربینشان ردوبدل می شود.دخترک می گوید بابا دوستت دارم.پدرش با انرژی مضاعف می گوید آخه من خیلی دوستت دارم!دیدم من هم سهمی از نشاط دراین گفت وگوی پراز مهرومملو از شوخی وعشق وعاطفه دارم.سهم خود را به سبد نشاطم انتقال دادم.

نیرو گرفتم وبرخاسته وبه طرف گلدان رفتم که با گلهای زیبایی مزین بود،به گلبرگ هایش خیره شدم بوی خوشی از گل ها به مشامم می رسید سمفونی دلنشینی در درونم به نوازش در آمد.این مجموعه ارزنده نشاط را نیز به درون سبد نشاطم نهادم.

سبد نشاطم را نظاره کردم به گلستانی از گل می مانست که پر از گل های زیبا و هماهنگ توسط باغبانی به زیبایی در کنار یگدیگر کاشته شده باشند.حرارت عشق وشادی همه وجودم را فرا گرفت وسبد نشاطم را شعله ور کرد و حرارتش جسم و جانم را نیرو داد.

به فکر افتادم که باید سطل زباله غم را به درون شعله های پرفروز مهروشادی انداختم و دردم سوخت و دودش به هوا رفت و جز خاکستری از آن به جای نماند.سبد نشاط را چون گوهری پربهاء همواره در گاو صندوق قلبم محافظت می کنم تا ار هر گزندی مصون باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 11:17 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  | 

حالا دیگر افتاده است توی زبان همه مردم؛ کلمه (کودک درون) را می‌گویم. خیلی‌ها بی‌هوا این کلمه را به‌کار می‌برند. حتی با استفاده از این کلمه‌ها فیلم (آتش بس) ساخته می‌شود و ملت می‌بینند و حالش را می‌برند اما واقعا این کودک درون چي هست، از کجا آمده و  به چه دردی می‌خورد؟ (بالغ درون) و (والد درون) دیگر چه صیغه‌ای هستند و چرا این کلمه‌ها افتاده در دهان مردم؟ با اینکه نوشتن نظریه اریک برن در 2صفحه او را در گور خواهد لرزاند اما چاره چیست؟ حالا روزهای آخر نمایشگاه است. اگر خواستید یک کتاب اریک برنی بخرید، لااقل این 2صفحه یادتان باشد.

 

کاشف کودک درون

اریک لنارد برنشتاین (که بعد‌ا وقتی تبعه آمریکا شد، خودش اسمش را کرد اریک برن)، سال 1910 در مونترال کانادا به دنیا آمد. وقتی پدرش مرد، به توصیه مادرش رفت و راه پدر را در آمریکا ادامه داد و  پزشک شد و خیلی دقیق‌تر روانپزشک. با اتمام تحصیل در روانپزشکی،  اریک وارد ارتش آمریکا شد تا به‌عنوان روانپزشک در ارتش این کشور خدمت کند.

اولش او هم مثل تمام همدوره‌ای‌هایش از روانکاوی فروید خوش‌اش آمد و بعد کم‌کم مثل تمام روان‌شناسانی که بعد از فروید نظریه دادند، یک نظریه ساده و جمع‌و‌جور درمورد روابط آدم‌ها ارائه داد و اسمش را گذاشت: (نظریه تحلیل متقابل رفتار) (Analysis Transactional یا TA). او 6 سال قبل از مرگش - یعنی در 1964- کاری کرد کارستان و کتابی نوشت به نام (بازی‌ه) و هرچه را که می‌خواست بگوید ریخت توی این کتاب. کتابش مثل اسب فروخت و به‌خیلی از زبان‌های دنیا ازجمله فارسی ترجمه شد. کودک درون، بالغ درون و والد درون مفاهیمی بودند که اولین‌بار اریک برن درکتاب‌هایش آنها را آفرید و درموردشان حرف زد.

کودک درون

اسمش رویش است دیگر؛ آن بخش از وجود ماست که دوست دارد کودکی کند؛ یعنی اینکه درست مثل یک بچه سرزنده و با هیجان باشد. کودک درون ماست که ما را وا می‌دارد از خودمان خلاقیت در کنیم، شعر بگوییم، شوخی کنیم، در هپروت تخیلات‌مان سر کنیم و بچه بازی در بیاوریم. کودک درون ماست که قهر می‌کند، ناز می‌کشد و یکهویی بهانه کوه و دشت می‌گیرد.

اما چیزی که مهم‌تر از خود کودک درون است، انواع آن است. ما 2 نوع کودک درون داریم؛ کودک‌سازگار و کودک طبیعی. آنکه هی می‌گویند کودک درونت را دریاب، منظورشان کودک طبیعی درون است. اما کودک سازگار اصلا چیز خوبی نیست چون که کاملا تحت تاثیر والد است؛ یعنی نوعی از کودکی‌کردن که والدین آدم دوست دارند و کاملا تحت سلطه است. یادتان باشد که کودک طبیعی کاملا شاد و سرحال و بشاش است و اگر هم پرخاشگری می‌کند، به‌هرحال خودش است اما کودک سازگار فقط دارد دیکته والدین خودش و جانشینان والدین‌اش در اجتماع ( از معلم گرفته تا همسر) را اجرا می‌کند و فقط هدفش مقبول‌بودن است. هنرمندها و آنها که به قول معروف اهل عشق‌وحال هستند، به کودک طبیعی درونشان حسابی راه می‌دهند.
 

 

بالغ درون

(بالغ) بخش به‌اصطلاح عاقل شخصیت ماست؛ بخشی که تصمیم‌های منطقی می‌گیرد، اطلاعات را پردازش می‌کند، با دیگران رابطه محترمانه برقرار می‌کند و کلا واقع گراست. ما اوقاتي که داریم مثل بچه آدم یک بحث منطقی را با دیگران راه می‌اندازیم، به بخش بالغ درون‌مان راه داده‌ایم. آدم‌هایي که به منطقی بودن مشهور هستند، به بالغ درون‌شان خیلی راه می‌دهند.
 

والد درون

هرچه پیش‌داوری، تعصبات و باورهای خشک در کله مبارک شماست، براي همین والد درونتان است. تمام باید و نباید‌ها و دستورالعمل‌های بی‌چون و چرای وجودتان از جانب والددرون صادر می‌شود. والد درون هم در رابطه با خود آدم و هم در رابطه با دیگران 2تا کار می‌تواند انجام دهد؛ اولی این است که کنترل کند؛ یعنی اینکه هی به آدم سخت بگیرد، اذیت کند و گیر بدهد. اما والد دوم برعکس است؛ یعنی اینکه از تو و تصمیمات‌ات حمایت كرده و تو را نوازش می‌کند.

این 2تا کار دقیقا کارهایی هستند که همزمان والدین ما در زندگی واقعی‌مان درمورد ما انجام می‌دهند و برای همین اریک برن اسمش را گذاشته والد درون. یادتان باشد آدم‌هایی که عزت‌نفس پاییني دارند و از خودشان هم بدشان می‌آید، به این والد کنترل‌کننده‌شان خیلی راه داده‌اند.
 

 

كودك، بالغ و والد در رابطه‌هاي اجتماعي

حالا سؤال این است که این کودک، بالغ و والد به چه دردی می‌خورند. اولی - كه در صفحه قبل توضيح داديم-  این بود که بعضی از انواع شخصیت را می‌توان با آن توجیه کرد. دوم اینکه کلا  اریک برن می‌گوید آدم بهتر است در شرایط مختلف به تمام جنبه‌های شخصیت‌اش راه دهد و سوم هم اینکه این سه  بخش از شخصیت می‌تواند ما را در درک روابط انسانی کمک کند. چطور؟ اریک برن می‌گوید وقتی که 2 تا آدم رو به‌روی هم قرار می‌گیرند، انگار دو  شخصیت 3 بخشی روبه‌روی هم قرار گرفته‌اند.

هر کسی یک جنبه از این سه‌ بخش را وارد رابطه  می‌كند. او می‌گوید ما در ساده‌ترین شکل می‌توانیم 6 نوع رابطه اجتماعي داشته باشیم:

 

1- کودک – کودک

وقتی که شما دارید با دوستان آب بازی می‌کنید ، وقتی که شروع می‌کنید به تعریف جوک و اس‌ام‌اس خواندن برای همدیگر و وقتی با هم شوخی‌های پاستوريزه می‌فرمایید، دارید وارد يك رابطه  کودک – کودک می‌شوید.
 

 

2- بالغ – کودک

این هم وقتی است که یک طرف رابطه دارد با منطق‌اش حرف می‌زند و می‌خواهد تصمیمات منطقی بگیرد اما طرف مقابل هی می‌خواهد قضیه را عاطفی کند و با گریه‌کردن و لوس‌بازي و نازکشیدن، بازی را به نفع خودش تمام کند. مثلا تصور کنید که آقاي شوهر دارد یک قضیه را برای زنش توضیح می‌دهد و از او می‌خواهد که در این راه کمکش کند اما یک‌دفعه زن می‌زند زیر گریه و می‌گوید که تو اصلا به فکر من نیستی و به من توجه نمي‌كني و الی آخر.
 

3- بالغ – بالغ

در اين رابطه هم ما و هم طرف مقابل‌مان منطقي هستيم و همه چيز مطابق منطق  پيش مي‌رود و عاطفه دخالتي در رابطه ندارد. مثلا وقتي كه ما با استادمان در مورد يك مفهوم آماري حرف مي‌زنيم ، احتمال دارد اين بازي را راه انداخته باشيم.
 

 

 4- والد – کودک

تا حالا هر دو طرف بخش‌های مشابه شخصیت‌شان را می‌گذاشتند وسط اما امان از وقتی که یک نفر یک بخش از شخصیت‌اش و دیگری یک بخش دیگر را می‌آورد توی میدان. در رابطه والد- کودک، یک طرف رابطه، نقش پدر و مادر را بازی می‌کند و نفر دیگر می‌رود در لاک کودکی‌اش. در بدترین حالتش (و متاسفانه رایج‌ترین‌اش) والد جنبه سختگیرش را می‌آورد وسط و هی امر و نهی می‌کند و کودک بخش سازگارش را و هی می‌گوید (چشم، چشم، شما درست می‌فرمايید).

اما رابطه والد- کودک همیشه این‌قدر هم وحشتناک نیست؛ کافی است که والد جنبه حمایت‌گرش را وارد کند و (کودک) طرف مقابل، خودش را لوس کند. در این حالت چیزی شکل می‌گیرد که (اریک برن) اسمش را گذاشته (نوازش) و معتقد است که همه ما آدم‌ها به نوازش‌کردن و نوازش‌شدن احتیاج داریم.
 

5- بالغ – والد

این رابطه  هم خیلی رایج است؛ یعنی وقتی یک طرف دارد با منطق رفتار می‌کند یا حرف می‌زند اما طرف مقابل شروع می‌کند به انتقادهای سختگیرانه، خنديدن و مسخره‌کردن و هره‌بازی. مثلا تصور کنید یک نفر دارد سخنرانی می‌کند که یکدفعه یک نفر از وسط جمع شروع می‌کند به بلند بلند خندیدن و انتقاد‌کردن و مسخره‌کردن سخنران.
 

 

6- والد – والد

در بازی والد- والد هر دو طرفمان می‌خواهیم ژست یک بزرگسال چیزفهم را بگیریم. اگر والد حمایت کننده‌مان وسط باشد، مثالش می‌شود حرف زدن درمورد آب و هوا و تایید همدیگر و گفتن (به به! به به!) به هم. اما خدا نکند والد کنترل‌کننده بیاید وسط؛ آن وقت است که دعوا شروع می‌شود و هرکس می‌خواهد حرف‌های خودش را به کرسی بنشاند. همه می‌روند در نقش پدر و مادر سختگیر گذشته

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 8:46 AM  توسط ROYAL GOAL TEAM  |